کف دستهام بود . اون چیزی که دنبالش می گشتم کف دستهام بود که هی می لرزید ، هی خسته بود ، هی سرد بود هی .

تمام حرفهای نگفته م رو اینجا ، کنار گوش راستش فوت کردم . گردنش داغ شد و تا بفهمم که چی شده دیدم خودشو ولو کرده کف دستهام که هی می لرزید ، هی خسته بود هی .

دلم می خواست بگم " بلند شو ، بلند شو برو . اینجا تنگه ، سرده ، پاشو پر بزن برو ، اینجا جای تو نیست که " ... نگفتم .

اینجوری گرفتمش بالا هی نفس کشیدم کنار گلوش ، هی حرفهای نگفته م رو توی دستهام که هی می لرزید ، خسته بود ....

دیگه نمی تونستم ... باید بلند می شد از اونجا که جاش نبود آخه ، خب منم خسته بودم دیگه دیر بود . خواستم بگم " دستهام سرده ، خسته ست که هی می لرزه مدام . آخه حیوونکی ! اونقدر هام رونده مونده نیستی از همه جا که . بلند شو ، پا شو ، پا شو پر بزن از اینجا ، برو ..........."

رد بالش به صورتم گرفت که دیدم پریده از من خیلی وقت پیش . تموم حرفهای نگفته م رو با خودش برد . نگاه کردم ... نگاه کردم باز دستهام همینجور خالی بود و من آروم نفس می کشیدم کنار انگشتهام که خسته بود ، هی می لرزید ...

تنها مونده بودم باز .

***

امروز ، من باز کلاغم گرفته بود .......

/ 9 نظر / 9 بازدید
رسول رخشا

گمونم چيزی که اخوان می گه درسته يواش يواش کلاغ داره جای پروانه رو می گيره و جالب هم هست که چه جوری داره خودش را نشون می ده

Roger

هی خسته بود هی... مثل امروز روزِ خوبی بود... پرِ شعره ها!یه کاریش بکن!

رضا

منم با کلاغ موافق ترم. بهتره آدم کلاغش بگيره تا پروانه اش درد کنه.... :))

سيما بازيار

آره کلاغ شدن از حشره ای شبيه عنکبوت شدن خيلی بهتره...حداقل صبا که پا ميشی ميتونی خودت بری دنبال يه لقمه صابون...منت آبجي و ننه بابا نکشی...

سيما بازيار

راستی...منم مادرم هستم اما دارم سعی می کنم نباشم...

امير(خادم الفقرا دخو عليشاه)

هو خانمی که مادر هستيد سلام اين مطلب را که نوشتی من بياد يک ديالوگی توی فيلم خانه ای روی اب فرمان ارا می ندازه که دکتر به پسرش می گه وای به حال کسی که اخرين اميدش من باشم شايد هم به نظره خودت هيچ ربطی نداشته باشه که زياد مهم نيست وبلاگ خوبی داری فقط يک ذره البته کوچولو خاکستریه دنيا را واقع بينانه ببینيم پس اين ها همه اسمش زندگی است دلتنگی ها دل خوشی ها ثانيه ها دقيقه ها ما زنده ايم چون بيداريم ما زنده ايم چون می خوابيم و رستگار و سعادتمنديم زيرا هنوز بر گستره ویرانه های وجودمان پا نشينی برای گنجشکان عشق باقی گذاشته ايم

مرضيه

مرد مترسکی را درون زمين کاشت... کلاغ ها برای اش گريه سر دادند...