من آن تپه های دورم

که نمی بینی

بهار

این پرنده ای که گریخت .


سنجاقم کن بر چهار گوشه ایوان ات

تصویر تپه ای که نمی بینی

و منقار سرخ اش

در نارنج کال

بر شاخه ای که نمی بینی


دو شاخ بلند گردو بر دوش ام

یکی تویی

که هیچ نمی بینی ام

بانگ بیداد کوکویی

به شاخه چپ

یکی تویی

بوف خاموش بر انحنای راست

که مرا به تاب چمن بر بازویم

نمی بینی


پرواز بی هوایت را

بهار !

در التهاب پلک هایم بمان

که نمی بینی اش

مردی را که به رد بال هایت

در باغ می گشت

بار زمستانه از گردوهای تلخ ام را

کوکوی سرخوش ام به شانه چپ

یا جغد کوری با حیرت چشمایش

به بازوی راست ...


***

من آن تپه های دورم

که نمی بینی

من آن دورم

که نمی بینی

آن تپه های دورم ...


/ 14 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
اميد

:)

لیلا حکمت نیا

سلام شاعر گرامی ! . کویر نقش زمین ترم که هنوز خاکی باشم وگر نه تا زدن به دریا کفشی نيست سقف آسمان سوراخ نشده ...كودك قانا مرد به وقت 20:30 لب را می دوزم از سطری که نمی خواهد تو را بفهمد همیشه چیزی جز این ریتم مرا پخش می کند در کوچه . . "سورنا " با شعر و نقد به روز است و منتظر نقد ارزشمندتان و خاطرات منجمد را در ماه مگ بخوانید http://www.mahmag.org/farsi/iranianpoetry.php?itemid=1359#more با احترام - لیلا حکمت نیا

زیبا کاوه یی

خیلی وقت است از تحلیل شعر دور شده ام.مبارک است این دور شدن از هر انچه عقلانی است در حیطه احساسی که عقل را بر نمی تابد درسیطره این همه فقط حرف و حرف و... که یعنی کار زیادی برای شعر نمی ماند مگر همین که احساس کنی که شعر شنیده ای در استانه غرق شدنی به اندازه یک تنفس کوتاه تا بار دیگرٍ سری که به زیر اب می رود ناچار!