Requiem

بارآخر بود ... از چالِ روی چانه‌اش دلم خالی شد و ریخت. از دست‌های مودب و سردش که روی سینه‌ی لاغرش تکان نمی‌خورد. " خانم‌ها! آقایان! او مرده‌است. و سفیدیِ ارکیده‌های شما بر چوبِ گرانِ تابوت‌اش، فرقی نمی‌کند براش." نگفتم... به صفحه‌ی برفکیِ دیگری در جای دیگری از دنیا خیره شدم. و فکر کردم "آه! که لبخند ابداعِ تو بوده‌است قطعن. و دست، وقتی که دورِ عذابِ عضلاتِ زانو گیر می‌کند، کشف تو بوده‌است. صدا کشفِ تو بوده‌است .صدا ... صدا " ...

راهی نیست . بخش بزرگی از من در دوایرِ نامنظمِ چوب ، دفن شد. باقی "خالیِ" سنگینی‌ست که تصاویر محبوب‌اش ،یک به یک تشییع می‌شوند روبه‌روی چشم‌هایم .  من عاشق جنازه‌ی ترسناکِ مهربانی هستم و برای کَندنِ او از بافت‌های مسمومِ تن‌ام ، راهی نمانده‌است. 

/ 5 نظر / 40 بازدید
سامي

سلام خوشحال ميشم به وبلاگ من هم سر بزنيد[گل] چقدر عكستون اگه عكس خودتون باشه شبيه عمه من كسي كه دوستش دارم و بيشتر پيغامهاي وبلاگم مال اون هرچند كه ديگه نيستش!

امير اسدي

سلام متن تون جالب بود لذت بردم موفق باشين.

آرش

سلام با تشکر از شما سایت زیبا بود از این سایت دیدن کنید http://arashphotoshopcs.persianblog.ir/

علی

واقعا زیباست!!!!!

ایرانی

سلام خانم فریس آبادی وبلاگتون و مطالبش عالیه...خوشحال میشم که با سایت من ارتباط لینک داشته باشید ونظراتتون را بگذارید سایت ها و ایمیلم: ostadirani.ir ostadirani93@gmail.com www.harftoharf.ir