یکی انگار در زد !

یکی در زد ... اومده بود منو ببینه . گمونم دست کشیده بود رو موهام که یعنی " بخواب ..... وقت زیاد داری حالا "...

یکی در زد انگار ! سلام کرد . چراغ اتاق رو روشن کرد . بوی درخت می داد .... رفت دو تا لیوان چای ریخت و آورد نشست کنار دستم .

یکی در زد !

گلریز نبود .... امیر نبود ... صدای خوبی هم نداشت طفلک که حالم از هر چی صدای خوبه به هم می خوره این روزا .

یه جیزی بود شبیه زنگ نقاشی ، آگهی های وسط یه فیلم ترسناک ، شبیه جمعه صبح ، زنگ آخر پنج شنبه ، ... شبیه تمام حادثه های خجسته دنیا !

بغلم گرفت ...... بغلم گرفته بود انگار ....

***

یکی امروز در زده بود !

من انگار خواب مونده بودم باز.....

/ 2 نظر / 20 بازدید
رخشا

باد آمد و چيزهای مهمی با خودش آورد... اين خانم که تازه اومده ولی معلومه خيلی خيلی مشق کرده و خوب هم درسشو بلده ... خيلی نمی شه چيزی گفت جز .... انگار کسی در کوه می خواند شانه های بهار تیر می کشد

علی مسعودی نیا

یه چیزی تو این کار هست که من رو به گریه می ندازه.یه چیزی که نمی دوم چیه.یهو انگار که دلم گرفته باشه از یه عالمه چیزی که نمی دونم چیه.کاش از شعرای خودم هم گاهی گریه م می گرفت.قدرِ تو اما بلد نیستم.اینه که گریه م نمی گیره ...