خواستم که بدانی ...

همین که هی توپ پرت شود، از کنارِ روپوش مدرسه‌ات بگذرد، برود توی دست‌های آن‌طرفِ زمین ،دوباره پرت شود و تو هی جاعوض کنی . که بگیری‌اش یا نه، ببازی‌اش یا نه،بدون تو بازی، که بازی نمی‌شود ... ازاین ها که بگذریم شاید بخواهی بدانی که کار،کارِ من بوده‌است . و این همه را من، تنها من، به شیوه‌ی مهوعی از میان روش‌های معمولِ وصل، هدایت کرده‌ام، بی که بدانم چه می‌گذرد. من وساطت کرده‌ام، من شفاعت کرده‌ام، بی که بخواهم و بدانم چه می‌گذرد. که بدونِ غیاب‌ام حینِ زیست‌ - و برعکس- درست میانه‌ی زمینِ شما ، بازی که بازی نمی‌شود!

/ 2 نظر / 12 بازدید
شوریده

روزهای رفته به چوب کبریت های سوخته می مانند جمع آوری شده در قوطی خویش هر کاری می خواهی بکن آن ها دوباره روشن نمی شود و روزی سیاهی آن ها دستت را آلوده می کند روزهای چوبی ات را باید از همان آغاز بیهوده نمی سوزاندی

chenaranadabi

عزیزم وقتتو تو ادبیات به هدر نده اینکاره نیستی وقتی پیر شدی میفهمی من راس گفتم