یادداشت نمی دانم چند


مثل دانه های ترش انار بر کیک عصرانه ات

مرا به حبه های بنفش

بگذار کنار هم

میان درز پنهان پیراهنت را  

کسی نمی داند


فرض کن من این خوشه های کبودم به ظرف بلور  

که تا مهمان شما بیاید این بار

شراب می شوم

چند حبه از دهان من چیده ای هنوز

کسی نمی داند


این کرک های زرد و سرخ

کمی مانده تا گلو

جای عبور نرم باد از میان دندان توست

یعنی من هلوی آبدار مردادم

زیر آن درخت

با دانه های گرم آب روی گِردی گونه هام

آن عصر جمعه را چه قندی چشیده ای

کسی نمی داند


نوبرانه ی چهار فصل ام

اندوهِ کال مانده به فصل قبل

یا ترس گندیدنِ بر شاخه تا فصل بعد

توت فرنگی های کک مکی

زود رسیده به روزهای اول عید

یا گلابی مانده تا اسفند

قندیل های زرد ...

کسی چه می داند !


تلخ تر از این که هست

نمی شوم

کنار برگ های سبز کاهو

در جعبه های شلوغ بازارِ روز ...

به خانه که رفتی بگو

اوایل خرداد

کنار ایوان کوچک تاریک

ظرف بلور میوه شکست

جز من

کسی نمی داند

که چه قدر دروغ گفته ای ...

 

 

 


/ 21 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حامد رحمتی

سلام خانم فریس آبادی صمیمانه از حضورتان سپاسگزارم و ممنونم که مرا می خوانید باید خدمت شما عرض کنم من در طی این سالها خیلی کم شعر در وبلاگ گذاشته ام همین طور در وازنا ...شاید دلیل اش وضعیت نا به سامان دنیای مجازی باشد اما در حال حاضر مجموعه ای در دست نشر دارم که باید به دست حافظ عزیز بسپارم و حضور دوستان اندیشمندی چون شما همچنان دلگرمم می کند چرا که خود شاعری توانا هستید. با احترام

تاراش ها

داریم تو یه چیزی فرو میریم !هرچه میگذره کمتر می فهمم چیه [گل]

الناز

انگار که لباس پشمی گرفته باشم دستم،تمامش را حس کردم. خیلی خوب بود[لبخند]

ش.ب

باد آمد از میان ما گذشت و نگاه تو از من رفت فرقی نمی کند کدام طرف اما خواندم زیبابود

نمی دانم

شعر تان بی نظیر بود

م.حجابی

تعریف بلد نیستم. کاراتو بسیار قابل ستایش. امیدوارم موفق باشید.