من مادرم هستم

 
فرار کن خرگوش ، فرار کن ...
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩۱
 

بیا برگردیم به مراسم تشییع ، به چاله چاله های مستطیلی سیاه با سیاه مشقِ اسم کوچکم بالای هر هزارتای سیاهی هایشان . بیا به تولدم فکر نکنیم ، به میخک و ماچ و منگوله های زرد گوشواره . به مخلوط بی بدیل توت خشک با گردو، جمعه های بی مروت تعطیل . بیا فقط به ضجه فکر کنیم ، به شیون و گلایل و خرما ، به تشییع مدام من از خانه ی معمولیِ نارمک تا ابتدای معلم ، پمپ بنزینِ خلوت و کوله پشتی تو . بیا بغلم کن ، همانطور که شعر می خوانم  از روی صندلیِ کنار پنکه بَرَم دار و میان تمام چاله های چهارگوش گود تقسیم ام کن که کم نیایم از هیچ کدامشان . دلم فاتحه می خواهد ، دلم فاتحه می خواهد ، حمد و سوره با تق تق انگشت های تو پشت شیشه ی تراس ، بیا به تراس فکر نکنیم ، به ظهور ناگهانی من از لای برگ های شعدانی ، بیا به رفیقِ همه چیزدانِ عینکی مان ، به  ترانه های محو لای وزوز کولر ماشین ، به آبِ انار ملس یا ساندویچ های معمولیِ یوسف آباد ، به سیگار و زیتون و عرق ، به شعر ، به عصرهای بی خیال پنج شنبه و شوکا ، به خوشمزگی های تو در آوازهای پدرت یا لوندی های ناشیانه ی من لای برگ های گلدان توی پاگرد ، به "نقدهای شخصیتی" ، به وبلاگ های مرموز ، به چلچله ، به سروناز ، به تخمین فاصله ی میان دهان تو تا چشم های من ... بیا مرا بکُشیم و جنازه ی از ریخت افتاده ام را در چهارمضرابِ تمام مردهای زاغ موبلند ، برقصانیم .. من همان بهتر که روی سنگ شیک سیاهی در هفت و هشتِ رقم های شناسنامه ام ، گیجِ میان تاریخ وفات و تولد مکث کنم ... بیا مرا بکُشیم ...