قرار ما این بود
که عصر جمعه ای اواخر فصل
دختری بپاشد از هم توی حیاط
و از شکاف های تن اش
دو سه پروانه ی رنگی به شهر اضافه شود
که آن قدر بکوبم به شیشه های ایوان پراز شمعدانی
تا دست ببرم لای موهای بلندش
ببوسم و ببوسم ،
تا تعلیق کفش هایش در هوا
و بوسه ی آخر
کنار استخوان گونه ام گلوله شود .
قرار این بود
که مثل کبوتر طوقی همسایه چرخ بزند
و درست پیش از عشوه های دورِ هفتم
خون بپاشد به کاشی هفت رنگِ حوض
و نگاه من از لای انگشت هایم
برق بزند
این اتفاق بدی نیست
که در تمام نقاشی های بچه های دبستان
یا لای سطرهای کتاب فارسی
دختری سنجاق شود به سینه ی حیاط
و گنجشک های بی شمار تن اش
در سوراخ های سقف کلاس لانه کنند
چه قدر خونی که از دهانش رفت
به کوچه های تنگ تهران می آمد
و تصویر شانه های شکسته اش
به خبرهای ساعت هشت
که در اطوار دود بنفش سیگار ، تار می شود
حالا چه فرق می کند
که پیله ای هست بر استخوان گونه ی من
یا ردّ برگ های زمخت شمعدانی
در خطوط ریز انگشت هایم پیداست
من مرد دیگری هستم
با هیبتی بدون کلاه و لبخندی معمولی
و جز گنجشک های بی زبان شهر
هیچ کس نمی داند
کار ، کارِ که بوده است .



