من مادرم هستم

 
 
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ دی ۱۳۸٥
 

انگار آدم ساده ای بوده باشم گاهی ... خجالت می کشم .

انگار که آدم ساده ای بوده باشم گاهی ...

فکر می کنم شاید خبر داشتم از امروز که هی احساس می کنم انگار سالهاست ... خجالت

می کشم !

انگار اشتباه بزرگی کرده باشم گاهی ... پشیمون می شم از خودم ... از اینکه ای کاش ، ای کاش یه دور برگردون بود جلوتر از اینجا ، ...

انگار ساده بوده باشم گاهی ... از انتظار یه دوربرگردون کوچیک ... خجالت می کشم !

گاهی فکر می کنم شاید اگه عکسها رو جمع کنم از این دور اتاقم ... شاید اگه جمعشون کنم که آخه شلوغ هم شده یه کم این اطراف...

گاهی اگه عکسها رو جمعشون کنم فقط ، که انگار ساده بوده باشم گاهی، ... نگاهشون می کنم هنوز ....

گاهی انگار که زودتر از همه خسته شده باشم ، انگار عقب مونده باشم از همه گاهی ... خجالت می کشم .

انگار که ساده بوده باشم خیلی ... خیلی خسته شده باشم انگار ... عقب مونده باشم از همه گاهی ... انگار ساده بوده باشم ...

کاش جلوتر از اینجا میشد گاهی ... یه دور برگردون پیدا کرد .