من مادرم هستم

 
ترجمه ی شعری از paul valery
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸٩
 

هِلِن
 
ای نیلگون ! ... این منم که از درون غارهای مرگ آمده ام
آمده ام که صدای موج را بشنوم
که با گام های پرهیاهو می پاشد از هم
و دوباره فلق با کشتی هایش در نگاهم پدیدار می شود
فلق ، که جان می گیرد بر فراز پاروهای طلا .
دست های تنهایم شهریاران را صدا می زنند
که ریش نمکین شان بازیچه ی انگشت های پاکم بود
من می گریستم و آن ها آواز می خواندند
سرود ظفرهای مبهم و دور
و گریز خلیج ها از دنباله ی زورق شان .
صدای شیپور و کرنا می شنوم
سپاهی که آهنگ می دهد به پرش های پاروها در آب
و آواز روشن قایقران ها که می آمیزد به التهاب
و خدایان ، ایستاده بر دماغه ی کشتی
دلیر و پرشور
با اهانت امواج کف آلود به لبخند عتیق شان
به سویم دراز می کنند
دستهای بخشنده و سنگی شان را .


Hélène
 
Azur! c'est moi... Je viens des grottes de la mort
Entendre l'onde se rompre aux degrés sonores,
Et je revois les galères dans les aurores
Ressuciter de l'ombre au fil des rames d'or.
 
Mes solitaires mains appellent les monarques
Dont la barbe de sel amusait mes doigts purs;
Je pleurais. Ils chantaient leurs triomphes obscurs
Et les golfes enfuis aux poupes de leurs barques.
 
J'entends les conques profondes et les clairons
Militaires rythmer le vol des avirons;
Le chant clair des rameurs enchaînes le tumulte,
 
Et les Dieux, à la proue héroïque exaltés
Dans leur sourire antique et que l´écume insulte,
Tendent vers moi leurs bras indulgents et sculptés.