من مادرم هستم

 
یادداشت نمی دانم چند
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸۸
 


" می خواهی برو ، می خواهی بیا ... "


مثل آن وقت ها نیست

مهارِ نبض گلویم میان لب هایت

نه طعم شور انگشت های تو

نه بوی مانده ی دود

لای خطوط شانه در موهای من


حالا فکر می کنم

خواب هاب تو لابد

پر از لبخندهای مهمان هاست  

دور میز شام

و صدای چنگال و قاشق سوپ خوری

در ظرف های گلدارِ نو 

 یعنی نه باد می آید   

نه سرم روی سینه ی توست

نه ملافه های سفید

می لغزد از روی شانه هام


دیگر مثل آن وقت ها نیست

حالا هر قدر که دلت خواست

تسبیح دانه ریزِ کبودت را

میان انگشتهایت بتاب

و آخرین تکه های مرا هم

با همین سیگار میان لب ها  

از پیراهن ات محو کن

...

مثل آن وقت هاست

که مردی با پلک های نیمه باز

روی فقراتم ضرب می گرفت

هفت رنگِ چشم هایش

رنگ های پریده ی من بود

و تفریح مدام اش

بوسه های شوخ

در عصرهای جمعه  


حالا شبیه توست

راه که می روی انگار

تحریر هماهنگ گلویش را

زیر قدم هایت ...

و من احساس می کنم

سخت

بیست ساله ام !