من مادرم هستم

 
 
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ دی ۱۳۸٥
 

اگر اومد ٬ بگید تموم زمستونو مریض بوده امسال . انگار همه برفای دنیا اومده رو سرش تلنبار شده . بگید نیست امسال ٬ انگار که نبوده هیچ .

اگر اومد ٬ راهش ندین بیاد . بهار راهش نمی ده حتما که بیاد دست بکشه رو موهام که "خوابی؟" ... راهش نمی ده بهار ... چند دقیقه ای آواز میخونه آروم و می ره زود .

اگر اومد ٬ بگید شام کوفته داریم یا عدس پلو . نمی مونه . اگه واسه خاطر منم اومده باشه نمی مونه امشبو . حتی واسه خاطر منم اگه اومده باشه نمی مونه .

اگر اومد ٬ جوابش ندین . یه گوشه می شینه با عروسکای ریز و درشتش هی ور می ره ٬ ور می ره اونقدر که خوابش می بره و خوابای قشنگ قشنگ می بینه برام .

اگر اومد ٬ راهش ندین آ !! ... بهار راهش نمی ده حتما .

اما اگر نیومد یه وقت ٬ یا دیر کرد ٬ ... بفرستین پی اش ٬ بیاریدش ٬ سلامش بدین اما ... راهش ندین دیگه هیچ وقت .

بهار راهش نمی ده حتما ...