من مادرم هستم

 
 
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ خرداد ۱۳۸٧
 


برای رسول ، که او هم گاهی نمی داند !


کاشکی پرت می شدم از کنج همان ایوان ، نه دستی مرا می گرفت ، نه چنگی به موهایم که بلای روزگار

کسی نیست کاش .

نه این که ندیده باشم اورا که پشت شیشه بود با لرز معلوم انگشتهایم که چه می خواست ؟ از من چه

می خواست آ ن جا ؟

کاشکی پرت شده بودم از همان ایوان ، مرا به رد خونی از کنار لبهام یادش می رفت کاش ...

حالا بگو بایستد شب ، ببند تار مویی از شقیقه ام به پای بهار ، بگو بماند این جا تمام ، که باز مرگ از اخبار

صبحگاهم پخش می شود هر روز .

بگو بایستد شب ، یا بینداز مرا به حیاط رو به روی خانه ات ، بزن به حواسِ پرت یعنی ، سرم را بر چهارگوش

باغچه ات امشب ، یا بگو بماند شب .

...

خیلی پیچیده است

خیلی پیچیده است

گاهی نگاه ساده ای از پس پنجره حتی

یا خط آخر از خبرهای هر روز ِ صبح

قیچی به تار نازک و کمرنگی از شقیقه ام گاهی

یا چمدان خیلی بزرگِ خالی در سه گوش کنج اتاق

گاهی نگاه علیلی به رو به رو  ، از گوشه ایوان حتی

و انتظار سر انگشتی به لرز شیشه یا ...

چه می خواست ؟ از من چه می خواست ؟ بگو

...

خیلی پیچیده است گاهی

کاش آن شب ،  از کنج همان ایوان پرت شده بودم ...