من مادرم هستم

 
 
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ دی ۱۳۸٥
 

یکی انگار در زد !

یکی در زد ... اومده بود منو ببینه . گمونم دست کشیده بود رو موهام که یعنی " بخواب ..... وقت زیاد داری حالا "...

یکی در زد انگار ! سلام کرد . چراغ اتاق رو روشن کرد . بوی درخت می داد .... رفت دو تا لیوان چای ریخت و آورد نشست کنار دستم .

یکی در زد !

گلریز نبود .... امیر نبود ... صدای خوبی هم نداشت طفلک که حالم از هر چی صدای خوبه به هم می خوره این روزا .

یه جیزی بود شبیه زنگ نقاشی ، آگهی های وسط یه فیلم ترسناک ، شبیه جمعه صبح ، زنگ آخر پنج شنبه ، ... شبیه تمام حادثه های خجسته دنیا !

بغلم گرفت ...... بغلم گرفته بود انگار ....

***

یکی امروز در زده بود !

من انگار خواب مونده بودم باز.....