من مادرم هستم

 
 
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ دی ۱۳۸٥
 

همه آدمها حتما یه " آقا ماشاالله " تو زندگیشون داشتن که یه روز بیخودی اومده تو روزگارشون و یه روز بیخودی رفته .

همه آدمها بی اینکه بفهمن این آقا ماشاالله چه فایده ای به حال زندگیشون داشته ، تو خاطرشون حفظش می کنن ولی هیچ وقت یادش نمی کنن طفلی رو !

آقا ماشاالله من کثیف بود ، موهای بلند داشت و ریش بلند و ناخن بلند و قد بلند داشت . شبیه بابای خوب من ! نبود ولی خیلی شبیه بابای خوب من بود با صدای بلند که صدای بلند هم داشت حتی گاهی .

آقا ماشاالله مث تموم خیلی از شبیه باباهای دیگه هیچ منو دوس نداشت و بهار رو دوس نداشت و هیچکس رو شاید ! اما من همیشه تو خاطرم دارمش مث یه اشتباه بزرگ که گاهی آدمیزاد رو از پشیمونی داغون می کنه ....

گاهی یه غصه کوچیک میاد ته دلم می شینه که آخه یعنی حیوونکی ! ... تو که هیچ چیز ی از بچه گیت یادت نمونده ، حتی هیچی ، چطوری این آقا ما شا الله طفلی بیچاره رو یادت نمی ره ؟

آخه می دونی ؟! .... شبیه بابای خوب من ! بود که موهاش بلنده . ریشش بلنده و قدش بلنده و صداش بلنده ... اما قصه ش ... خب .... نه چندان !