من مادرم هستم

 
 
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ اسفند ۱۳۸٥
 

نازنین ترسیده بود .

از تمام قصه های خنده داری که براش گفته بودم ، ترسیده بود . اینو دیروز عصر مادرش گفت . گفت شبها تا صبح با خودش حرف می زنه ، می ترسه ، دیگه قصه نگید براش .

و من احساس کردم مچاله شدم . تمام اعصابم تیر می کشید ، نشستم ، خمیازه کشیدم که یعنی چیزی نشده که حالا ، مچاله بودم اما .

نازنین ترسیده بود ، تمام شب تا صبح با خودش حرف می زد ، می ترسید ، ... " دیگه قصه نگید براش ..."

و من احساس کردم پیرم ، بیخود و نفهم روزم رو به شبم می رسونم بی اینکه بدونم تمام شب تا صبح ، نازنین ترسیده بوده طفلی !

پیر بودم ... پیرتر از اونی که بفهمم این چیزا رو . یعنی تمام این همه وقت فقط من بودم که به قصه ها م می خندیدم . خیت شده بودم . نشستم ، خجالت کشیده بودم از مادرش ، از خودش .

تمام یکربع زنگ تفریح انگار صد سال گذشت برام . مچاله کنار کلاس نشستم ، انگار حسابی کتک خورده بودم انگار له شده بودم زیر دست و پا ....

...

لب پایینم باز باد کرده اومده بالا ، دوباره تبخال زدم امروز .... هنوز که فکر می کنم اعصابم تیر می کشه ، خمیازه می کشم هی که یعنی چیزی نیست .

چه قدر خرم !! ... تموم شب تا صبح با خودش حرف می زده !

نازنین ترسیده بوده انگار ...

دیگه قصه نگید براش

دیگه قصه نگید ...