من مادرم هستم

 
 
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ اسفند ۱۳۸٥
 

دروغ می گفت ... از جیغ بلندی که توی گوشم پیچید فهمیدم که باز دروغ گفته بود . همیشه انگار که جیغ می کشید کسی توی سرم وقتی که دروغ می گفت که همیشه هم دروغ می گفت !

می تونستم داد بکشم سرش ، می تونستم خودمو آروم جمع کنم یه کناری که دستش بهم نخوره یه وقت ، می تونستم بلند شم آروم همونطور که دراز کشیده بود مست کف اتاق ، میشد که نگاهش نکنم ، اخم کنم ، برم اصلا انگار که هیچ وقت نبوده پشت سرمو هم حتی نگاهش نکنم ، می تونستم بش بگم برو میخوام بخوابم مثلا ، که کاری هم نداشت و اون هم راحت می رفت از کنارم که آخه خودش هم خوابش می اومد زیاد ...

نگفتم !

دروغ گفته بود ، دروغ بود ... انگار سالها بود که کسی جیغ می کشید توی اتاقم ، گوشم ، سرم ، پلکهام سرخ شده بود ، خسته بودم و داغ مدام دروغ می گفت و جیغ می کشید و دروغ می گفت .

***

تنم درد می کنه امشب ، روی بازوی راستم کبود شده جای دستهاش انگار داغم می کردند گاهی که یعنی دوستم داشت .... تنم درد می کنه چه قدر !

یاد خیلی ها که رفتند افتاده به سرم باز .

گلریز ، مهتاب ، سولماز ، علی ، هومن ، سعید ، بهناز ، گلریز ، من .... دروغ گفته بودند .

تمام این همه سال کسی مدام توی سرم جیغ می کشید !