من مادرم هستم

 
 
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ اسفند ۱۳۸٥
 

خیره بود مات.

انگار که هیچ حرفی نداره با من همینجور ، خیره بود مات که خب حرفی هم نداشت البته .

ساعتها همینجور می گذشتن و انگار نه انگار که شاید آخرین باریه که کنار من دراز کشیده ساعتها همینجور خیره بود مات .

انگار که وزن تموم اتاق رو شونه های من بود ، خسته بودم و مدام سقف می شمردم که بگذره این اوفات تلخ من .

خیره بود .

گمون می کردم خوابه ، که خواب نبود البته ولی خوابش می اومد زیاد .

مات ... منگ و گیج انگار نه انگار تولدم که چه زود گذشت . که من هنوز مثل بچه ها دوست داشتم که هر روز تولدم باشه و همینجور ... سقف می شمردم تا صبح .

کسی نبود و هیچ کس دیگه که اسم هیچ کس دیگه رو حتی .... تلخ بود .

هووم غلیظی توی دماغم پیچید و احساس کردم سنگینم ... که خب سنگین هم بودم کمی .

زرد بود سقف .

انگار چیزی آروم از روی فقراتم رد می شد و سخت به سرم می خورد و همینجور .... خیره بود مات .

اوقات تلخ من نمی رفت از اتاق و من همینجور و کنارم همینجور خیره بود ...

که چه زود گذشت سال !