من مادرم هستم

 
 
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ٧:٤۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٥
 

کف دستهام بود . اون چیزی که دنبالش می گشتم کف دستهام بود که هی می لرزید ، هی خسته بود ، هی سرد بود هی .

تمام حرفهای نگفته م رو اینجا ، کنار گوش راستش فوت کردم . گردنش داغ شد و تا بفهمم که چی شده دیدم خودشو ولو کرده کف دستهام که هی می لرزید ، هی خسته بود هی .

دلم می خواست بگم " بلند شو ، بلند شو برو . اینجا تنگه ، سرده ، پاشو پر بزن برو ، اینجا جای تو نیست که " ... نگفتم .

اینجوری گرفتمش بالا هی نفس کشیدم کنار گلوش ، هی حرفهای نگفته م رو توی دستهام که هی می لرزید ، خسته بود ....

دیگه نمی تونستم ... باید بلند می شد از اونجا که جاش نبود آخه ، خب منم خسته بودم دیگه دیر بود . خواستم بگم " دستهام سرده ، خسته ست که هی می لرزه مدام . آخه حیوونکی ! اونقدر هام رونده مونده نیستی از همه جا که . بلند شو ، پا شو ، پا شو پر بزن از اینجا ، برو ..........."

رد بالش به صورتم گرفت که دیدم پریده از من خیلی وقت پیش . تموم حرفهای نگفته م رو با خودش برد . نگاه کردم ... نگاه کردم باز دستهام همینجور خالی بود و من آروم نفس می کشیدم کنار انگشتهام که خسته بود ، هی می لرزید ...

تنها مونده بودم باز .

***

امروز ، من باز کلاغم گرفته بود .......