من مادرم هستم

 
 
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٥
 

النگوش رو آروم از دستش در آورد .

تنگ بود خب ... زحمت زیاد کشید ، وقت زیاد گذاشت واسه این کار که کارای سخت همیشه وقت می بره زیاد .

کنار خیابون رو نوک پا نشسته بود و همینجور که سیگارش کنار دهنش بود باهاش حرف می زد " به مامان بگو گمش کردی . خب ؟ "

چشماش از دود سیگار ریزتر شده بود ولی خب دستش بند بود ... کار سختی بود . آروم می کشید ، جا به جا می کرد ... نمی شد .

ولش کرد ... خاک سیگارش افتاد سر زانوی شلوارش . شلوارش گمونم خاکستری بود یا مشکی رنگ پریده ای که همچین بفهمی نفهمی گشاد بود براش .

دوباره دست به کار شد . کشید ، کشید ، کشید ... یه خط نازک قرمز دور مچ دستش افتاده بود که خب عیبی نداشت البته .

پیاده رو یواش یواش داشت شلوغ می شد . پیش خودش فکر کرد ، لابد الان خیال می کنن دزدم . که خب دزد نبود البته . .. بردش یه کناری دوباره مشغول شد .

چه قدر بود مگه همه ش النگوئه ؟! ... یه النگوی نازک نه چندان خوشگل . نمی ارزید اونقدر وقت بذاره پاش . آخه کار هم داشت ... خیلی سرش شلوغ بود .

ولی خب بالاخره آرووووم آروووم النگو رو از دستش در آورد . دور مچش رو یه نگاهی کرد ، دستشو سفت فشار داد که خستگی دستش در بره . یه نیم ساعتی بود که دست بچه همینجور تو هوا مونده بود .

بوسش کرد ... دستشو گرفت و راه افتاد طرف خونه ...

نه ... به هیچی فکر نمی کرد . تو راه که می رفت یه سیگار دیگه روشن کرد .

دستشو سفت سفت گرفته بود که مبادا گم بشه یه وقتی ...

ولی تا خونه هم که رسید حتی ، به هیچی فکر نمی کرد ... به هیچی فکر نمی کرد !