من مادرم هستم

 
 
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٥
 

دیشب تا صبح مدام یک دنیا بچه رو به صف می کردم تا برن زنگ تفریح . هی صف به هم می خورد و من دوباره از نو شروع می کردم . دوباره صف به هم می خورد ...

دیشب تا صبح من خیلی زحمت کشیدم . انگار که وقت نداشتم مدام ، دست تنها یک دنیا بچه رو به صف می کردم .... پشت هم بند نمی شدن لعنتیا !!!!

خسته م امروز ... هیچ وقت تا به حال تو زندگیم اینقدر احساس ضعف نکرده بودم . یعنی به هر حال یه کاری از دستم بر می اومد . اما این بار ... همین جور موندم .

احساس می کنم آسون ترین کار گریه کردنه . کارهای آسون معمولا آدمو زود خسته می کنم . به اندازه کافی گریه هم کردم ... یعنی هر کاری که می تونستم کردم .... دارم مریض می شم ... دارم مریض می شم . دارم می میرم از غصه .

هرچند ... آدمیزاد هیچ وقت نمی میره طفلک !

دیشب تمام عروسکهامو پیش از خواب نشوندم دورم و از نو اسمهاشونو مرور کردم ... هنوز همه رو یادمه ... داشتم فکر می کردم که .... هیچی !

خلاصه احساس می کنم کار نیمه تموم ندارم هیچ ... مطمئنا تصمیم ندارم خودمو بکشم که کارهای آسون معمولا زود خسته م می کنه . ولی وقت دارم حالا که بنشینم آروم و نگاه کنم که چطور همه چیز یواش یواش تموم می شه . اون هم به بدترین شکل .

همه کارهامو کردم ... ولی ... این صف لعنتی درست نمی شه . همیشه حداقل دو تا مربی سر کلاس بود ولی این بار هیچ کس نیست . منم و .... ااووووووه ... این همه بچه !

این صف اگه درست بشه و این بچه هارو هم که بفرستم زنگ تفریح ، دیگه هیچ کاری نمونده . هیچ کاری نمی مونه ....

ولی پشت هم بند نمی شن که لعنتیا !!

خسته م ... خیلی زیاد ...