من مادرم هستم

 
Requiem
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩٢
 

بارآخر بود ... از چالِ روی چانه‌اش دلم خالی شد و ریخت. از دست‌های مودب و سردش که روی سینه‌ی لاغرش تکان نمی‌خورد. " خانم‌ها! آقایان! او مرده‌است. و سفیدیِ ارکیده‌های شما بر چوبِ گرانِ تابوت‌اش، فرقی نمی‌کند براش." نگفتم... به صفحه‌ی برفکیِ دیگری در جای دیگری از دنیا خیره شدم. و فکر کردم "آه! که لبخند ابداعِ تو بوده‌است قطعن. و دست، وقتی که دورِ عذابِ عضلاتِ زانو گیر می‌کند، کشف تو بوده‌است. صدا کشفِ تو بوده‌است .صدا ... صدا " ...

راهی نیست . بخش بزرگی از من در دوایرِ نامنظمِ چوب ، دفن شد. باقی "خالیِ" سنگینی‌ست که تصاویر محبوب‌اش ،یک به یک تشییع می‌شوند روبه‌روی چشم‌هایم .  من عاشق جنازه‌ی ترسناکِ مهربانی هستم و برای کَندنِ او از بافت‌های مسمومِ تن‌ام ، راهی نمانده‌است.