من مادرم هستم

 
 
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٢
 

شب‌هایی هم هست دراواسط ماه آخر تابستان که با چشم و دهانِ دوخته غلت می‌زنی مدام در حوض پزشکی قانونی. شانه‌ات که به شانه‌ی سرد انواع دیگری از خودت برخورد می‌کند، یاد عشق‌های نداشته می‌افتی و فکر می‌کنی کاش بشود . بشود که در برخورد ذراتِ معلقِ فرمالین با نگاهِ نداشته‌ات ، گریه کنی... شب‌هایی هست که کرختیِ عمیقِ خواب در ساق‌هایت، لالاییِ چپ و راستِ بچگی‌هات را یادت بیاورد. بعد همان‌طور که غوطه‌وری در حوضِ سرما و انتظار، بالش از زیر سرت بلغزد روی فرش و پستانکِ قرمزت در بزاقی شفاف و بی‌قید ، لُپ‌های صورتی‌ات را گرم کند. گاهی هم هست که فشار نخ‌های روی لب‌ات ،گفته نگفته‌های میان تو با رفقای زنده‌ات را یادت می‌اندازد. که دلت بخواهد صدا بزنی "لیلی! موهایم را بباف". و صدا نزنی . در تماس‌های بعدی‌ات با چانه‌ی معلق کسی دیگر، یاد خودش بیفتی. یاد بوی دود و عطر در انگشت اشاره‌اش در ترسیم خطوط موازی ، از زیر گوش راست تا لرزِ جوانِ چانه‌ات ... درتماسِ آخر، بهار برسد، با لیوان گل گاوزبان و نبات، وَ نبض دردناکِ پشت گردنت را لای انگشت‌های باریک‌اش مهار کند ... بعد در نگاهی که نیست به آسمانِ احتمالیِ بالای حوض ، تعفنِ موّاجِ آب از زیر کفل‌های مُرده‌ات عبورکند ، با خودت فکرکنی "تمام شده" ... و دلت سخت برای چشم‌هایت تنگ شود ...