من مادرم هستم

 
 
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ شهریور ۱۳٩٢
 

مادر جوانِ من هق‌هقِ ته-صدای معین بود. بهیارِ ساده‌ای کنار میز چهارگوشِ آشپزخانه که یک پایش را روی پای دیگرش می‌انداخت ، سیگارش را بین انگشت‌ها می‌چرخاند : "یه کاری کن ، یه کاری کن واسه‌ی خونه دلم تنگ بشه "و به‌رغمِ تمامِ تلاش‌هایش باز هرچه از زیر چانه‌ بر دامنِ طوسی‌اش می‌چکید ، حوض کوچکِ هفت سالگی‌ام را دایره دایره می‌کرد. مادرِ جوانی‌ام فریادِ بی‌پروایِ اِبی‌ست، پنجاه درصدِ مانده از سربازِ از جنگ برگشته ایست که من خاکِ اجدادی‌اش بودم. با پرایدِ دودیِ نُقلی‌اش تمامِ دوربرگردان‌های تهران را بی‌احتیاط می‌پیچد و ناکوک نمی‌شود . خاکِ سیگارش را از شیشه می‌تکاند، باد می‌زند به ابریشمِ چتری‌های بلوطی‌اش . وَ داد می‌زند "وقتی دلگیری و تنها..." ... "وقتی دلگیری و تنها..." و "غربت تمامِ دنیا" در سرزمینِ سی سالگی‌هایم غم‌باد می‌شود ... من مجموعِ این دو حادثه‌ام .بازمانده‌ی بلایی خانمان برانداز، که عصرها ، دلگیر ، تنها ، کنار پنجره می‌ایستم ، و هرچه فکر می‌کنم، هرچه فکر می‌کنم، دلم برای آن خانه تنگ نمی‌شود ...