من مادرم هستم

 
خواستم که بدانی ...
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳٩٢
 

همین که هی توپ پرت شود، از کنارِ روپوش مدرسه‌ات بگذرد، برود توی دست‌های آن‌طرفِ زمین ،دوباره پرت شود و تو هی جاعوض کنی . که بگیری‌اش یا نه، ببازی‌اش یا نه،بدون تو بازی، که بازی نمی‌شود ... ازاین ها که بگذریم شاید بخواهی بدانی که کار،کارِ من بوده‌است . و این همه را من، تنها من، به شیوه‌ی مهوعی از میان روش‌های معمولِ وصل، هدایت کرده‌ام، بی که بدانم چه می‌گذرد. من وساطت کرده‌ام، من شفاعت کرده‌ام، بی که بخواهم و بدانم چه می‌گذرد. که بدونِ غیاب‌ام حینِ زیست‌ - و برعکس- درست میانه‌ی زمینِ شما ، بازی که بازی نمی‌شود!