من مادرم هستم

 
 
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ بهمن ۱۳۸٥
 

" واهمه داشت . از چی ؟ نمی دانست . بیهوده بیمناک بود . از هر چه بیمناک بود . از سایه خویش هم . از این رو شاید که خود را تاراج شده می دید . به یغما رفته .

چنین است . سگها هم پس از کتک خوردن ترسو می شوند . برای نیم یا یک روز ترسو می شوند . ترس . آنها دم به زیر شکم می کشند و می کوشند از هر نگاهی دور بمانند . از هر صدایی بر خود می لرزند . پرهیز از هر چه کنجی می جویند . چشمهایشان بیم زده می شود . کج کج راه می روند . با احساسی از گناه راه می روند . گناه ناتوانی خود . خود را زیادی می بینند . شرمگین و خوار . چنانکه گویی تنها آنکه پیروز است نباید شرمگین باشد . آنکه پیروز است !

افتادن هیچ شکوهی ندارد . بر زمین خوردن خواری می آورد . آنگاه که جانی از زیر ضربه ها به در بردی ، تازه هراس آغاز می شود . جویده شده ای . جای جای زخم . بیم در تو بافته می شود . احساس اینکه نتوانی برخیزی . احساس دهشتناک . اگر نتوانی برخیزی ؟! بیم فردا . این تو را می کشد . با اینهمی برمی خیزی . نیمه خیز می شوی و بر می خیزی اما هماندم که در برخاستنی ترس این داری که نتوانی بایستی . به دشواری می ایستی اما به راه افتادن دشواری تازه ایست . یک گام و دو گام . پاها ، پاهای تو نیستند . می لرزند . ناچار و نومید قدم برمی دارند . ناچار و نومید قدم برمی داری .

در تو ستونی فرو ریخته است !

چنین بود زیور . "

                                                                      کلیدر - جلد دوم