من مادرم هستم

 
 
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ مهر ۱۳٩۱
 

بیا نبخشم اش و از وضع مهیب پیش آمده باز برنگردم . بیا بیلاخ صادقانه ای در آغوش باز مانده اش فرو کنم ، درست میان دنده هاش و سیلی ، سیلی ، که کار واقعن زشتی ست ، بکوبم به چپ و راست لبخندش . بیا این بارفکرهای عجیبی بزند به سرم .  مثلن در حالت شنیع غیرقابل وصفی پیدایم کند یا خون بزند از حلقوم ام به تیغ تیغِ ریش تازه تراشیده اش . که احتمالن بِدود ، در ساعتی که کسی منتظرش نیست به خانه ام بِدود ، بِدود ، در بزند ، و کسی که نیست در را باز کند ، بترسد ، برگردد ، و در توبه توی خانه ای غریبه باز بِدود ... از همان فیلم هایی که دوست داشت ... نیست ؟ اصلن بیا از کوره در بروم . حالات شیطانی زیادی در من هست که ندیده است . بیا وقاحت بی حدش را تپانچه کنم روی شقیقه اش و در ژست شاعرانه ای فریاد بزنم : "انسان را کناره کن سگ !"* ... و سگ اش را غلیظ تر کنم وَ... بَنگ ! بیا از بیخ بکُشمش ، بیا نبخشم اش ، یا بیا که به مرگ طبیعی در عفونت و چرک و خون بمیرد یا ...

بگذریم ... آقای لینچ عزیز متاسفم ! باید به قدر کافی خشمگین شد ، باید تمام نفرت دنیا زیر پوست ملتهب ام جمع شود که بشود ، باید بشود داد زد تا بشود ، در لحظه ی بی بدیل پرتاب سیلی ، باید بشود غیظ را میان انگشت های دست راست به تساوی تقسیم کرد ، تا بشود ... من او را بخشیده ام و با این اوصاف ، موضوعِ "بیا که دست کم نقش دوم این فیلم تو باشی " هم عجالتن منتفی ست !

 

"انسان را کناره کن سگ ! " : سطری از شعر علی اخوان

www.4040e.com