من مادرم هستم

 
 
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩۱
 

نفرت هم احساس شریفی ست برای خودش . مثل ناخن جویدن سه روز مانده به قاعدگی ، با تعریف ویژه ی همان روز و معنای خاص همان ناخنِ همان دست . نفرت ، احساس عالِمانه ایست ، توان تحمل کینه ای مهیب که شانه هایت خم نشود ، داد نزنی ، و تمام بیزاری ات را درقربان صدقه های شبانه برای اَکتور محبوبت خلاصه کنی . مثل جوش آمدن قهوه ی ترک روی شعله ی کم ، هی کنار بکشی ، سه بار هی کنار بکشی ، دوباره بالا بیاید و با کف غلیظِ بسته روی فنجانت سرگرم شوی . احساس انسانیِ بی نقصی ست غیظ ناشی از آن . که در دقایق بی تعریف روز ، لیچار و فحش نثارش کنی و باز کم نشود . کم نشود بیزاری شرافتمندانه ات . باید عصبانی شوی ، تمام سیلی های نزده را به گونه ی آخرین خاطرخواهِ روانی یا معشوقِ پلیدت بزنی ، با صدای بلند همه را به فلانِ پدرت حواله کنی و اصلن لبخند نزنی . سلام و علیک و آغوش و احوالپرسی مناسب شرایط شیکِ فعلی و ادای با کلاسی ست ،اما نفرت هم احساس شریفی ست برای خودش ، چیزی که فردا مرا ازین جا بلند می کند ، درگوشه ی دیگری از جهان به زمین می زند ، و احتمال بازگشت ام را به صفر نزدیک ترمی کند ...