من مادرم هستم

 
فروردین 91
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ شهریور ۱۳٩۱
 

دلم می خواست بهتر ازین می کشتم ات . که حلق آویز شوی واقعن در صفحه ی سیاه میگرنی ات . که تمام دخترهای مو وزوزیِ بدقواره از لای سطرهای شعرت دست کنند توی دامن شان و در وضعیتی میگرنی به نهایت بکارت شان دست بزنند . دلم می خواست بهتر ازین می مردی . یا مثل فرنگی های توی فیلم در کت و شلوار میگرنی سیاهت توی تابوت چوبی باکلاسی دراز می کشیدی ،و من که سوگلی مراسم تدفین ام ،لای گلایل های لاغر وزوزی  تور سیاه روی صورتم را کنار می زدم و به شکلی بسیار شیک ، گریه نمی کردم .دلم می خواست که در ستون ثابت میگرنی ات ، فک و پوز دربه درش لای خنده ی سنجابی ات توصیف شود چهارشنبه ها ، یا اصلن به پوریا بگویم که توی مبلمان میگرنی اش فرو کندت که بخندیم . یا تمام رفقایت را جمع کنم در دوایرجداگانه ی میگرنی و از افسردگی های منظم ماهانه ات حرف بزنم . دلم می خواست که دروضعیت مهلک خنده آوری به هق هق بیفتی . گندمی های مو وزوزی بیایند ، زیر بغلت را بگیرند و تف به روی میگرنیِ لکاته ای که منم ، ببرند. بعد با  تلاش شبانه روزی شان در کش رفتن رژ لب های کلارینس و سینه بندهای سی-کِی از اتاق خواب من ، و البته در توجیه وضعیت مضحک ودردناک شان نخودفرنگی های زیر پیرهن شان را برایت ولو کنند توی تخت ... آخ ! مووزوزی های بدبخت ! ... چشمِ راستِ این لاشه ی میگرنیِ وامانده برای شما ، توی مشت من است ... بیا رفیق !بیا ... مرا ببر روی مبل نارنجی ات و ناخوشی هایم را به شیوه ی معمولت تحلیل کن که بخندیم . من چشم راستِ همه ی عروسک های میگرنی ام رادر می آورم و این از نشانه های خطرناک "دیوانگی" ست ، در فرهنگ عامه ...نام علمی اش را تو بهتر می دانی ، بیا ...