من مادرم هستم

 
بختِ خفته ی زیبا ...
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩۱
 

گفت در طالعم وصل نیست و تو در هیبتی معلق میان زمین و هوا به شکلی قطعی در من اتفاق می افتی . گفت دعای شیون و مرگ و وبا خوانده اند برایم و زنی هست که مثل پری سیزدهم یا هرچندمِ توی قصه ها همیشه در دقایق آخر از راه می رسد ، زنگ می زند ، نمی رسم ، دوباره زنگ می زند ، و مرا به شکل بی تصرفِ داستانی معمولی هلاک می کند توی ور ور چرخ نخ ریسی . گفت همه چیز قطعی ست ، فرنچِ ناشیانه ی ناخن هایم قطعی ست ، ریش مناسب تو برای مراسم خداحافظی ، تاس های شش و چهار در طراحی بی ابتکار فندک ات قطعی ست ، احتمال سرطان در اگزمای مداوم پوستم قطعی ست ، دعایِ فلاکت و چشم زخم یا شکل کلیشه ی فرو شدنِ سوزن به حلق عروسک پارچه ای . گفت هن و هنّ مرگ آور آخر در سه کنج دیوار قطعی ست ، من قطعی ست ، تو در شکل غیرقابل باورِ گریه و خشم ، تو قطعی ست ،  احتمال وضعی وخیم تر از این که هست قطعی ست و قطعِ به مراتب سخت تری از راه می رسد حتمن . 

"یا قدّوس" ، "یا الله " ، " یا رحمان " و استغفار ، یا هرچه تو بگویی هم برای من کم است . قبول ... شیوعِ مرض های چندگانه در همه جای تنم یا احتمال انقطاع رگ هایم از هم در مرگی ملایم و تدریجی قبول . من به طور حتم از تمام علائم حیات قطع ام و تف به تقدیری که به دعای عجوزه وچرخ نخ ریسی وصل است ...