دیگر در کلاه تو جای هیچ تردیدی نیست ...
حالا مگر به پانزده دقیقه چرتِ بعد از چای
کنار قندانِ نیمه خالی و استکان
مگر میان حلقه های بنفش دود
از لب هایت
مگر به خواب ببینی ام
من فرق میان این پروانه های یک جورم
ردّ پاهایم بر لیوانت
" من طعم بی تفاوت انگورم "
افتاده از دهان تلخ تو
ببین
نیستم
و خمیازه های این گربه ، روی پادری
یعنی که خانه ی شما گرم است ...
این دقیقه ی آخر است
و من باز
حرف هایم تمام نشد
صدای چکمه هایش از پاگرد
لرز خفیف پلک های تو
و سلام ...
یعنی
پری موبلند خواب های تو
زیر خاکستر ترد سیگارت
مرد .
□
اتفاق دروغ چشم هایت
کشف من است
" افتادن سیب ها از شاخه "
و فرود تبر
بر کفل های گلابیِ گس ...
این حادثه کشف من است
تاکِ خزیده به گوشه ی ایوانت
پروانه ی نشسته به لیوانت
که بزرگ ترین کابوس هر شب اش تنها
دو مسواکِ ساده است
کنار آینه با
چند عطر زنانه و
ریش تراش قدیمی تو ...
از این خط به آن طرف ، خانه ی شماست
دست به عروسک هایم نزن
من همسایه ی شما نیستم
نه خواهرت
نه دخترعموی خنگِ زشت
دست به عروسک های من نزن
گریه می کنم
برو
دست پدرت را بگیر و میان آوازهایش بچرخ
آلوچه بلیس
و با تمام دختران کوچه برقص
من بزرگ شده ام
اینجای پیرهنم را نگاه ...
موسرخِ کاکلی !
من دوست تو نیستم
دست به مدادهایم نزن
نقاشی های تو زشت است
من پروانه می کشم به دفترت
تو هرچه می کشی پیدا نیست
دست به مدادرنگی هایم نزن
سیاهی انگشتهایت را
به دماغم نکش
امروز قهرم
فردا قهرم
هفته ی بعد هم قهرم
عروسک هایم را بده
سیب های حیاط مان را
خنده های بلندم را
جیغ های نیمه شب ام را بده
پروانه های کوچکم را
...
دست به گیس های من نزن امشب
تابِ شوخی ام نیست برو
دیگر
بازی نمی کنم با تو ...
این راه شیری است
و این کسی که کنار من
با لبخند سنجابیِ تلخ
بر دوایر نامعلوم چشم هایم
نیست
تویی
بگذار زحل برقصد میان بازوهات
تو مدار سرکشِ مست باش
حول کمرگاهش
من همین چاله های سیاه
که می بینی
گیسِ بافته ی جهانم من
با شانه های شهاب
گیر بر شعاع پنهان ماه
زیر چتری هام
و این کسی که کنار من
با دست راستش
بر حفره های تاریک صورتم
نیست
تویی
امشب
دنباله ی زرد نگاهت را
کشف کردم
ماه درشت کهکشانم
غیب شد
زحل ماند با مدار عبوس تلخ
و باز دَوَران عجیب سرم
***
این راه شیری است
و این
که با خنده های بلندش از هر نگاه تو
کنار تو نیست
منم
ببین
داستان کهکشان تو را
من هرگز
باور نکرده ام ...
بخش دیگری از یادداشت های Jim Perry بعد از بازگشت به خانه ی پدری اش در نیویورک
پیدا که شد
پاک از یاد برده بود
مرا که آویز به رِگال شکسته ای
در کنج تاریک گنجه اش
جا مانده بودم
تفریح ظهرهای بی مشق اتاق
جایی میان النگوهای نقره ی مادرش
یا میان پرزهای کلاه خواهرش
جایی کنارِ جای خودش
مانده بودم
پیدا که شد
خطّ اتو کشیده ای از کت و شلوار دامادی
در سمت روشن گنجه
گلویم را برید
لا به لای انگشت های نگران اش ماند
گلوبند پاره ام
و همبازی ترسوی بی حواس
از لای درز باریک در
پرید ...
بیا این توپ
خطوط روشن رنگ
بر شعاع ناپیدای چشم هایم
قل می خورد آرام
تا کنار پیپ شکسته ی پدر
تفریح شب های بی عروس اتاق ات را
جایی میان کاغذهای پاره ی املا
انداخته ای
رفته ای
مرا
عروسک بی سر
مرا
عروسک بی پا ...
خرمای دشتستان ام
خیرات پنج شنبه های مادرم
با شیرهٔ غلیظ لب هایم
میان سینی قلمکار
پخش می شوم
تسبیح چند هزار دانه ای
پیچیده در حواشی سبز سجّاده ات
من
صد بار ذکرِ بعد از سلامِ تو ام
ببند قامت از ابتدای دامن اش
که خواب دیده ام
عروس خانه ات
آبستن است
نذر کن مرا
حلوای انگشت هایم
در بشقاب های دور۫ طلا
به استجابتِ آن دعای صد ساله ات
که شُکر
پای شیطان از خانه
بریده شد
صبر کن
گام های سنگینِ این سایه
می گذرد از اتاق تان
من خسوف کامل ام
به رخت های سپید
که تا به قبله بگردانی ام
در این نمازِ ترس
این ماهِ گرد گرفته
می رود از رختخواب تان ...
و پارﮤ دوّم
چشم هایم
جانوری مست
که بر مدارِ مردمک ام
شاخ می زند
هنوز من
با خراشی بر متنِ سپیدِ نگاهم
درگیرم
" و کینه ای دم افزون / به شمارِ حلقه های زنجیرم "
پارﮤ اوّل
دهانم
ردّ دندان هایم بر پیراهن اش
بیتی ست
و قافیه های عقل
در حواشی تلخ دهانم نمی گردد
تَبَر
به ساق شاخ نبات ات نزن
من از تعامل تاریک دست هایتان
سیرم
" و کینه ای دم افزون / به شمارِ حلقه های زنجیرم "
و پارﮤ سوّم
تابِ هفتم موهایم
چشمِ خلایق دیوانه
در شُرّابه های سیاهِ غزل
مصراعِ راست ، میان انگشت ام
مصراعِ چپ ، به دوش
ببین
که میان این بیشه تاریک
تو لاش خوارِ خفته در کمین
من
آهوی زنده می دَرَم
شیرم
" و کینه ای دم افزون / به شمارِ حلقه های زنجیرم "
پارﮤ آخر
من ام
چروک ورق های تا شده بر میز
تن ام
لب هایش
قلم
ببین
چگونه لابه لای غزل های نگفته می میرم !
...
حالا مرا
از این چهارپارﮤ معلق در خواب اش
پاک کن
اگر می توانی ...
تا یادم بماند این درد
دو بال گداخته شد
پروانه ی انداخته به گردن ام
که با هر تکان سرم به سمت تو ست
این داغ بوسه بر گلو
تا یادم نرود من
میش پروار چشم حنای توام
رها میان تیغاله و خاک
تو
چوپان خواب در خنکای گردو
تا یادم بماند تو
پرنده پران چابک مست
من
مینای قهر در انزوای قفس
خواب به رد سایه های عمود بر اندام ام
این زخم تازه ایست
ببین
جراحت مشکوک من به پیراهن
چاک چاک گلویم از آه
و خراشی که ربط میان گونه و لب ها ست
خون
تا
یادم نرود
که خون ...
***
یکی مرا بخنداند امشب ، من سخت غمگین ام ...
لالایی برای Mephisto *
یا بگو بپاشد از من
سرم
تحمل تاریک چشم های توست
یا بریزد این سقف
بر خواب کُرک های شانه ام
گرده های چسبناک دهانت را .
بخواب
صدا ... صدای بُریدن نیست
صدای کندن من از بیخ
کشیده شدن
و ناگهانِ گره به رگ های ساق است
صدا ... صدای کشتن من :
تکرار نفس های گرم
و هنّ و هنّ درد
بر التهاب کمر
صدا ... صدای بریدن نیست .
یا خاک
یا غبار پوشیده به دندان های درشت
طاق ریخته بر سرم
تحمل غمناک دست های تو
یا مرگ
پنهان در حباب چراغ
با تیغ ترکه های تیز
در خوابِ ماه ، میان سینه هام .
بخواب
صدا ... صدای بریدن نیست
صدای رفتن من از توست
شبیه آه خفیفی
در انقباض جویدن انگشت ها
صدای شکستن
که نیم ِ ناسور نخاعت منم
و انقطاع نبض در کشاله لرزان
صدا ... صدای بریدن نیست .
مِفیستوی نازنین ام !
ناز بر خواب شیطانکی
که لمیده میان چشم های تاریکت
صدای کشیدن پنجه هایت
بر انحنای تنم نیست
صدا ... صدای تبر
سقوط من از راس شانه هات
و شکاف سر ...
...
بخواب
صدا ... صدای بریدن نیست
صدای من است این
نمی شنوی ؟
* ( Mephistopheles ( Mephisto = یکی از نام های شیطان
من آن تپه های دورم
که نمی بینی
بهار
این پرنده ای که گریخت .
سنجاقم کن بر چهار گوشه ایوان ات
تصویر تپه ای که نمی بینی
و منقار سرخ اش
در نارنج کال
بر شاخه ای که نمی بینی
دو شاخ بلند گردو بر دوش ام
یکی تویی
که هیچ نمی بینی ام
بانگ بیداد کوکویی
به شاخه چپ
یکی تویی
بوف خاموش بر انحنای راست
که مرا به تاب چمن بر بازویم
نمی بینی
پرواز بی هوایت را
بهار !
در التهاب پلک هایم بمان
که نمی بینی اش
مردی را که به رد بال هایت
در باغ می گشت
بار زمستانه از گردوهای تلخ ام را
کوکوی سرخوش ام به شانه چپ
یا جغد کوری با حیرت چشمایش
به بازوی راست ...
***
من آن تپه های دورم
که نمی بینی
من آن دورم
که نمی بینی
آن تپه های دورم ...
برای رسول ، که او هم گاهی نمی داند !
کاشکی پرت می شدم از کنج همان ایوان ، نه دستی مرا می گرفت ، نه چنگی به موهایم که بلای روزگار
کسی نیست کاش .
نه این که ندیده باشم اورا که پشت شیشه بود با لرز معلوم انگشتهایم که چه می خواست ؟ از من چه
می خواست آ ن جا ؟
کاشکی پرت شده بودم از همان ایوان ، مرا به رد خونی از کنار لبهام یادش می رفت کاش ...
حالا بگو بایستد شب ، ببند تار مویی از شقیقه ام به پای بهار ، بگو بماند این جا تمام ، که باز مرگ از اخبار
صبحگاهم پخش می شود هر روز .
بگو بایستد شب ، یا بینداز مرا به حیاط رو به روی خانه ات ، بزن به حواسِ پرت یعنی ، سرم را بر چهارگوش
باغچه ات امشب ، یا بگو بماند شب .
...
خیلی پیچیده است
خیلی پیچیده است
گاهی نگاه ساده ای از پس پنجره حتی
یا خط آخر از خبرهای هر روز ِ صبح
قیچی به تار نازک و کمرنگی از شقیقه ام گاهی
یا چمدان خیلی بزرگِ خالی در سه گوش کنج اتاق
گاهی نگاه علیلی به رو به رو ، از گوشه ایوان حتی
و انتظار سر انگشتی به لرز شیشه یا ...
چه می خواست ؟ از من چه می خواست ؟ بگو
...
خیلی پیچیده است گاهی
کاش آن شب ، از کنج همان ایوان پرت شده بودم ...



