من مادرم هستم

 
 
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ آبان ۱۳٩٢
 

درخاطراتِ مسکو نوشته بود : هوا به خنکایِ موهای توست. و باران که گویا همیشه همین‌طور مصنوعی و سرد نازل می‌شود این‌جا، درست مثل توست. مصنوعی و سرد. نوشته بود : سرزمینِ وسیعِ تن‌ات جای خوبی برای تبعید است.از رود که می‌گذری، در تاریکی سمتِ چپ خیابان، سرمایِ کوچه‌ای احساس می‌شود . نوشته بود: تمامِ کوچه‌های این سرزمین به تو ختم می‌شوند. به هوشِ سیاهِ چشم‌هایت.و لب‌هایت که یخ‌بندانِ پیش از فروپاشی‌ست. به سمت بارانیِ سیاهت که بپیچی شب شده‌است. در رویایی مصنوعی و سرد کنارت دراز می‌کشم و در رویای فرداش کنارِ تو بیدار می‌شوم... سال‌ها بعد،در نامه‌های دیگرش نوشت : حالا که نیستی، تبعید ،معنایِ سیاهِ سال‌هایی‌ست که می‌آیند. این‌جا باران به منوالِ همیشه است ،و در انتهایِ کوچه هنوز، بارانیِ سیاهِ تو با دست‌های باز،ایستاده مُرده‌است.


 
 
 
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳٩٢
 

دلم خواست توی کهکشانِ خودم باشم .که قاطیِ سیاهچاله‌های نکبتیِ‌اش بخوابم و پا شوم هرصبح ،وَ تو در سیاره‌ی خودت باشی. خواستم توی خودم باشم که دست سیاه و سفیدِ تو از چند قارّه گذشت. مرا از گیس کشید، بُرد، وَ در  اعماقِ سیاه‌ترین حفره‌ی ماه ولم کرد. دلم از کهکشانِ خودم می‌رود کم‌کم. صبح می‌شود، ظهر می‌شود. عصرمی‌شود، و تو در تمامِ اوقاتِ من شبی.

مدارِ من از دست رفته‌است، و من به خاطرِ یک تابِ موی سیاهِ تو برگونه‌ات، با تمام سیّاره‌های جهان، شاخ‌به‌شاخ می‌شوم.