من مادرم هستم

 
 
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ مهر ۱۳٩٢
 

دارم به یادمی‌آورم. رویایِ مُرده‌‌ای کنار صندلیِ تاریکِ من درسینما لم داده و سخت غمگین است. و آن‌چه یادم نمی‌آید درست همین است: صندلی، خالی، غمگین ... تصورِ معاشقه در حلقه‌های موی سیاهِ "سامارا" سخت است.تصور لب‌های کبودِ تو بر انحنایِ گردنِ تاریکِ من . تصورِ لحظاتِ هولناکِ تو . ناخن‌های شکسته که بر دسته‌های صندلی چنگ می‌زند. و راهروی رو‌به‌روی پاهایم که خالی از چراغ‌قوه و پاست. خالی،غمگین،تاریک...از جنبشِ دست‌هایِ لاغرش بر اضطراب کشاله‌ام تکان نمی‌خورم از ترس. "مبادا دوباره برود توی فیلم"، و درهمین حین، هیبت سیاه و سفیدش می‌لغزد روم به کندی. پرت می‌شوم در اعماقِ سیاهِ خوابی دیگر ، تا فرصتی کند که دوباره بمیرد ... 

نه ، یادم نمی‌آید .تصورِ معاشقه سخت سنگین است ، و لب‌هایم باز نمی‌شوند ازهم که بگویم : او را بوسیده‌ام یا ... او را نبوسیده‌ام.