من مادرم هستم

 
Requiem
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩٢
 

بارآخر بود ... از چالِ روی چانه‌اش دلم خالی شد و ریخت. از دست‌های مودب و سردش که روی سینه‌ی لاغرش تکان نمی‌خورد. " خانم‌ها! آقایان! او مرده‌است. و سفیدیِ ارکیده‌های شما بر چوبِ گرانِ تابوت‌اش، فرقی نمی‌کند براش." نگفتم... به صفحه‌ی برفکیِ دیگری در جای دیگری از دنیا خیره شدم. و فکر کردم "آه! که لبخند ابداعِ تو بوده‌است قطعن. و دست، وقتی که دورِ عذابِ عضلاتِ زانو گیر می‌کند، کشف تو بوده‌است. صدا کشفِ تو بوده‌است .صدا ... صدا " ...

راهی نیست . بخش بزرگی از من در دوایرِ نامنظمِ چوب ، دفن شد. باقی "خالیِ" سنگینی‌ست که تصاویر محبوب‌اش ،یک به یک تشییع می‌شوند روبه‌روی چشم‌هایم .  من عاشق جنازه‌ی ترسناکِ مهربانی هستم و برای کَندنِ او از بافت‌های مسمومِ تن‌ام ، راهی نمانده‌است. 


 
 
 
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٢
 

شب‌هایی هم هست دراواسط ماه آخر تابستان که با چشم و دهانِ دوخته غلت می‌زنی مدام در حوض پزشکی قانونی. شانه‌ات که به شانه‌ی سرد انواع دیگری از خودت برخورد می‌کند، یاد عشق‌های نداشته می‌افتی و فکر می‌کنی کاش بشود . بشود که در برخورد ذراتِ معلقِ فرمالین با نگاهِ نداشته‌ات ، گریه کنی... شب‌هایی هست که کرختیِ عمیقِ خواب در ساق‌هایت، لالاییِ چپ و راستِ بچگی‌هات را یادت بیاورد. بعد همان‌طور که غوطه‌وری در حوضِ سرما و انتظار، بالش از زیر سرت بلغزد روی فرش و پستانکِ قرمزت در بزاقی شفاف و بی‌قید ، لُپ‌های صورتی‌ات را گرم کند. گاهی هم هست که فشار نخ‌های روی لب‌ات ،گفته نگفته‌های میان تو با رفقای زنده‌ات را یادت می‌اندازد. که دلت بخواهد صدا بزنی "لیلی! موهایم را بباف". و صدا نزنی . در تماس‌های بعدی‌ات با چانه‌ی معلق کسی دیگر، یاد خودش بیفتی. یاد بوی دود و عطر در انگشت اشاره‌اش در ترسیم خطوط موازی ، از زیر گوش راست تا لرزِ جوانِ چانه‌ات ... درتماسِ آخر، بهار برسد، با لیوان گل گاوزبان و نبات، وَ نبض دردناکِ پشت گردنت را لای انگشت‌های باریک‌اش مهار کند ... بعد در نگاهی که نیست به آسمانِ احتمالیِ بالای حوض ، تعفنِ موّاجِ آب از زیر کفل‌های مُرده‌ات عبورکند ، با خودت فکرکنی "تمام شده" ... و دلت سخت برای چشم‌هایت تنگ شود ...  


 
 
 
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ شهریور ۱۳٩٢
 

مادر جوانِ من هق‌هقِ ته-صدای معین بود. بهیارِ ساده‌ای کنار میز چهارگوشِ آشپزخانه که یک پایش را روی پای دیگرش می‌انداخت ، سیگارش را بین انگشت‌ها می‌چرخاند : "یه کاری کن ، یه کاری کن واسه‌ی خونه دلم تنگ بشه "و به‌رغمِ تمامِ تلاش‌هایش باز هرچه از زیر چانه‌ بر دامنِ طوسی‌اش می‌چکید ، حوض کوچکِ هفت سالگی‌ام را دایره دایره می‌کرد. مادرِ جوانی‌ام فریادِ بی‌پروایِ اِبی‌ست، پنجاه درصدِ مانده از سربازِ از جنگ برگشته ایست که من خاکِ اجدادی‌اش بودم. با پرایدِ دودیِ نُقلی‌اش تمامِ دوربرگردان‌های تهران را بی‌احتیاط می‌پیچد و ناکوک نمی‌شود . خاکِ سیگارش را از شیشه می‌تکاند، باد می‌زند به ابریشمِ چتری‌های بلوطی‌اش . وَ داد می‌زند "وقتی دلگیری و تنها..." ... "وقتی دلگیری و تنها..." و "غربت تمامِ دنیا" در سرزمینِ سی سالگی‌هایم غم‌باد می‌شود ... من مجموعِ این دو حادثه‌ام .بازمانده‌ی بلایی خانمان برانداز، که عصرها ، دلگیر ، تنها ، کنار پنجره می‌ایستم ، و هرچه فکر می‌کنم، هرچه فکر می‌کنم، دلم برای آن خانه تنگ نمی‌شود ...