من مادرم هستم

 
خواستم که بدانی ...
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳٩٢
 

همین که هی توپ پرت شود، از کنارِ روپوش مدرسه‌ات بگذرد، برود توی دست‌های آن‌طرفِ زمین ،دوباره پرت شود و تو هی جاعوض کنی . که بگیری‌اش یا نه، ببازی‌اش یا نه،بدون تو بازی، که بازی نمی‌شود ... ازاین ها که بگذریم شاید بخواهی بدانی که کار،کارِ من بوده‌است . و این همه را من، تنها من، به شیوه‌ی مهوعی از میان روش‌های معمولِ وصل، هدایت کرده‌ام، بی که بدانم چه می‌گذرد. من وساطت کرده‌ام، من شفاعت کرده‌ام، بی که بخواهم و بدانم چه می‌گذرد. که بدونِ غیاب‌ام حینِ زیست‌ - و برعکس- درست میانه‌ی زمینِ شما ، بازی که بازی نمی‌شود!


 
 
... Fuck you all
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳٩٢
 
بیزاری احساس خوبی‌ست . چیزی فراتر از نفرت . بیشتر از دلزدگی ... باید برگردم توی چاه . برگردم به لجن‌های زیر ناخن‌ام . که تلویزیون را خاموش کنی و به رختخواب بروی ، و بعد عروسی کنی ...... باید بروم به چاه ، با بیزاری خاصی در دهانه‌ی گشاد سیاهش پرت شوم و قاطی تمام ارواح خبیثه در فیلم های ترسناک ، در آرشیو شخصی‌ات رسوب کنم .... و بعد بچه بزاید برایت ... بیزاری احساس خوبی‌ست ، خاصه وقتی که تلویزیون روشن می‌شود ، خاموش می‌کنی ، دوباره روشن می‌شود و من با پیرهن بلند سفیدم به خیسیِ اتاقت فکر می‌کنم ، به شکل ترسناک خرچنگی کبود بالا می‌آیم از سنگچین دیوار و تو را در وضعی فراتر از کینه و انتقام ، هلاک می‌کنم ... باید به چاه برگردم ، به حلقه‌ی بداقبال و تاریکِ بیزاری ، بیزاری ، بیزاری ، بیزاریِ "عریان " ...........
 

 
 
 
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ تیر ۱۳٩٢
 

و من در هیأت گازهای چسبناکی روی میز اتاق عمل،در انتظار مرگِ تو هستم. خون لای تار وپودِ پیدایم خودش را ول می‌کند آرام،از دهانم تو می‌رود وَ چکه می‌کند از ناف‌ام ، با صدایِ گرفته‌ی بنان از دهانِ بهیارِ شب. من هی اضافه می‌شوم برمیز.هی انبار می‌شوم بر هم . بوی خونِ تازه می‌دهد بدنم وَ تو در نهایتِ هوشِ غایب‌ات تن‌ات را نصف می‌کنی. نیمی برای خودت،نیمی برای "الهه‌ی ناز"که قانقاریا همین است که می‌بینی ... صدای ارّه می‌آید. صدای ارّه می‌رود. از لوله‌ی وصلِ دهانت صدا رد می‌شود : دنیا جای خوبی نبود. من جمع می‌شوم توی کاسه و جماعتی زیربغلم را گرفته می‌برند. و فقدانِ جان در این نیمه‌ی مانده بر تخت، مَکرِ آخرِ توست برای آن‌که تنها بروی ... برای آن که تنها بمانم...