من مادرم هستم

 
 
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ آذر ۱۳٩۱
 

یاعلی ! بلندش کن . سمت راست کتابخانه را تو بگیر ، سمت چپ را خودش . باید تمام اسباب خانه شهادت بدهند ، بیعت دوباره ی اشیا در ابعاد مسطح اتاق ، سینی کاغذ- پیچ شده ی چای ، و گربه ی مریض زردی که لای کارتن های چسب زده ی "شکستنی" می لولد . بلندش کن ، یک ... دو ... سه . تختخواب و اجاق ، سنگینی این خانه اند که محو ناگهان یکی شان ، تعادل اعصاب این جماعت خسته را به هم می زند . ببین ! خانه کج نشود یک وقت ! ...
یا علی ! بلندش کن . که این ، وصی و جانشین من است . به انگشت هایش اقتدا کن ، به ران ها و پستان هایش ، به دماغ باریک خواستنی اش اقتدا کن و والسلام ! ... اصحاب ، یمین و یسار اثاث ِ خانه را هلهله کردند ، و حضرت ، پله های ساختمان را پایین رفت ، به خانه اش برگشت و همان شب ، با خیال آسوده در تختخوابش مُرد ...