من مادرم هستم

 
 
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩۱
 

نفرت هم احساس شریفی ست برای خودش . مثل ناخن جویدن سه روز مانده به قاعدگی ، با تعریف ویژه ی همان روز و معنای خاص همان ناخنِ همان دست . نفرت ، احساس عالِمانه ایست ، توان تحمل کینه ای مهیب که شانه هایت خم نشود ، داد نزنی ، و تمام بیزاری ات را درقربان صدقه های شبانه برای اَکتور محبوبت خلاصه کنی . مثل جوش آمدن قهوه ی ترک روی شعله ی کم ، هی کنار بکشی ، سه بار هی کنار بکشی ، دوباره بالا بیاید و با کف غلیظِ بسته روی فنجانت سرگرم شوی . احساس انسانیِ بی نقصی ست غیظ ناشی از آن . که در دقایق بی تعریف روز ، لیچار و فحش نثارش کنی و باز کم نشود . کم نشود بیزاری شرافتمندانه ات . باید عصبانی شوی ، تمام سیلی های نزده را به گونه ی آخرین خاطرخواهِ روانی یا معشوقِ پلیدت بزنی ، با صدای بلند همه را به فلانِ پدرت حواله کنی و اصلن لبخند نزنی . سلام و علیک و آغوش و احوالپرسی مناسب شرایط شیکِ فعلی و ادای با کلاسی ست ،اما نفرت هم احساس شریفی ست برای خودش ، چیزی که فردا مرا ازین جا بلند می کند ، درگوشه ی دیگری از جهان به زمین می زند ، و احتمال بازگشت ام را به صفر نزدیک ترمی کند ...  


 
 
 
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩۱
 

مردهایتان را با هم قسمت کنید . زن هایتان را . معشوقه‌هایِ های- لایت شده لای لباس خواب همسران‌تان را . پارتنرهای قد و نیم قدتان را ،اتاق‌تان را ، رختخواب‌هایتان را با هم قسمت کنید . مسواک و حوله و باقی لوازم‌تان را ، شورت و پیرهن و عرق‌گیر ، همه را با هم قسمت کنید . با هم مدارا کنید ، رفیق باشید ، و همانطور که لب معشوق مشترک‌تان را درسانس‌های تعریف شده می‌بوسید ، با هم شوخی کنید . بله ، شوخی کنید . در وضعیتی بسیار جدی با هم شوخی کنید و مردهایتان را ، زن هایتان را ، همه را با هم قسمت کنید . آدم‌ها قدر همه‌ی آدم‌ها جا دارند و بی‌شرف‌تر از آنند که تنهایی به خاطرشان گریه کنید ...


 
 
...
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩۱
 

 
 
اندر منقبت ضیافت های شبانه ی تِدی ...
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ شهریور ۱۳٩۱
 

به سلامتی تو تِدی ! به سلامتی تن لش تو که افتاده روی تخت . به خاطر اطوار و پهلو به پهلو شدن ات که به مرده ها  نمی آید هیچ .به سلامتی همین سگ صفتی که تویی . بی حیای وامانده ای که پنجه می کشد به جنون منتشر در موهام . به خاطر تو تِدی ! به خاطر خودت ، آقای شاعرانِ مرده ای که تویی . به سلامتی ژست انگلیسی معیوب ات . سیگار و بحث و فلسفه ای مرده لای سطرهای نقد و نظر . برای تو تِدی !بی شرف همه چیزدانی که از میان تمام اکسسوری های معمول ،عینک اش کم است فقط حیف ! به سلامتی تمام ضیافت های به سلامتی های تو . به خاطر خودت ، به خاطر همه ی فیلم های محبوب ات ، به سلامتی جنون متبرکی که در من بالا می آید امشب و خشمی به مراتب به سلامتی تر از جنون متبرکم ... به خاطر خودت تِدی . باور کن ! مرگ با لوندی های تپانچه ی زنی مثل من ، تنها به سلامتی تو اتفاق می افتد ....


 
 
فروردین 91
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ شهریور ۱۳٩۱
 

دلم می خواست بهتر ازین می کشتم ات . که حلق آویز شوی واقعن در صفحه ی سیاه میگرنی ات . که تمام دخترهای مو وزوزیِ بدقواره از لای سطرهای شعرت دست کنند توی دامن شان و در وضعیتی میگرنی به نهایت بکارت شان دست بزنند . دلم می خواست بهتر ازین می مردی . یا مثل فرنگی های توی فیلم در کت و شلوار میگرنی سیاهت توی تابوت چوبی باکلاسی دراز می کشیدی ،و من که سوگلی مراسم تدفین ام ،لای گلایل های لاغر وزوزی  تور سیاه روی صورتم را کنار می زدم و به شکلی بسیار شیک ، گریه نمی کردم .دلم می خواست که در ستون ثابت میگرنی ات ، فک و پوز دربه درش لای خنده ی سنجابی ات توصیف شود چهارشنبه ها ، یا اصلن به پوریا بگویم که توی مبلمان میگرنی اش فرو کندت که بخندیم . یا تمام رفقایت را جمع کنم در دوایرجداگانه ی میگرنی و از افسردگی های منظم ماهانه ات حرف بزنم . دلم می خواست که دروضعیت مهلک خنده آوری به هق هق بیفتی . گندمی های مو وزوزی بیایند ، زیر بغلت را بگیرند و تف به روی میگرنیِ لکاته ای که منم ، ببرند. بعد با  تلاش شبانه روزی شان در کش رفتن رژ لب های کلارینس و سینه بندهای سی-کِی از اتاق خواب من ، و البته در توجیه وضعیت مضحک ودردناک شان نخودفرنگی های زیر پیرهن شان را برایت ولو کنند توی تخت ... آخ ! مووزوزی های بدبخت ! ... چشمِ راستِ این لاشه ی میگرنیِ وامانده برای شما ، توی مشت من است ... بیا رفیق !بیا ... مرا ببر روی مبل نارنجی ات و ناخوشی هایم را به شیوه ی معمولت تحلیل کن که بخندیم . من چشم راستِ همه ی عروسک های میگرنی ام رادر می آورم و این از نشانه های خطرناک "دیوانگی" ست ، در فرهنگ عامه ...نام علمی اش را تو بهتر می دانی ، بیا ...