من مادرم هستم

 
 
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩۱
 

خواستم بایستم ، نشد . تقویم ، تکرار ناخوشی های من است در یکان اعداد اردیبهشت ، با توده ای ابر برشانه هایم از ابتدای زمستان که نشد بایستم ، نشد ... عادت غمناکی ست ...تمام کسالت مرا هر روز تو در فنجان قهوه ات هورت می کشی در پیچ و تاب دود سیگارت در کافه های عصر ، با کافه های عصر بر شانه های من ، که نشد بایستم ، نشد ... در تمام سه شنبه های بعد از این ، زنی هست که برتختخواب تو می نشیند تا صبح ، و لرز شانه های سنگین اش اضلاع گیج اتاقت را تکان می دهد ... و اضلاع گیج اتاقت بر شانه های من ... که نشد ... تقویم را ورق بزن . این فصل آخر من است و دیگر هیچ چیز این جهان ، به شوق نمی آورَد مرا... این خط و این نشان


 
 
 
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩۱
 

عبارت است از من ، در شکل جامد زنی چسبیده روی مبل ، مجذوب
صحنه های فجیع قتل . عبارت است از سیاهی مجعدی آویز از طبقه ی هفت ، و جسمی که میان طبقات فرد دست و پا می زند . عبارت است از فروش ویژه ی شاهرگ به شرط انسداد ، فروش تمام عکس های تمام قد به شرط انتزاع ، و کسی که هنوز با سیاهی مجعدی به دور گردنش- تعلیق بخش خاصی از حیات - اشتباه می شود ... عبارت است از برعکس ، یعنی برعکسِ فرضِ پرت شدنش روی سکوی حوض ، یعنی خلاف تصور ارتکاب مرگ توی حیاط که می شود همین: عبارت ساده ی "خداحافظ راپونزلِ مهربانِ من ! ". یعنی انقراض هر شکل جامد از هر زنی که روی مبل ، مجذوب هر صحنه ی بی بدیلِ هر قتلی ست و پرتابش ازطبقه ی هفت به مقصد باغچه ، یعنی خلاصی جسم سنگینی از میان طبقات فرد ، به شرط قتل .
عبارت است از انحراف به شرط مرگ . شکل سیاه شده ای از گیسی همیشه بلوند و تقدیم نسخه های جدیدش به شرط انتشار ... تقلیل
تدریجی این صحنه می شود همان : خداحافظ راپونزل مهربانِ من !


 
 
مکاتبات موپاسان با« فلوبر» و «زولا»/روزنامه اعتماد 14 مرداد
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩۱
 

 

آه که چقدر خشمگینم

 

به گوستاو فلوبر
    وزارت نیروی دریایی و مستعمرات
    10 دسامبر 1877 – پاریس
    استاد عزیزم! مدت درازی است که قصد دارم برایتان نامه بنویسم ، اما سیاست!!! مرا از این کار منع کرده است. سیاست مرا از کارکردن، بیرون رفتن، اندیشیدن و نوشتن نیز منع کرده است. شده ام مثل انسان های بی تفاوتی که ناگهان آتشی مزاج و احساساتی شده یا صلح طلبانی که به یکباره شرور و تندخو می شوند. پاریس در هیجان و تبی بی رحم زیست می کند و من این تب را در خود نیز دارم. همه چیز مانند زمان پیش از یک انهدام، معلق و ساکن است. من به تمامی از خندیدن دست برداشته و به راستی خشمگینم. خشمی که موجب اقدامات وحشیانه و شرارت بار این تهیدستان شده است، خشمی است مفرط، مداوم و فراگیر که در تمام ساعات روز آزاردهنده است، انسان را مثل نیش حشرات به ستوه می آورد و در سطور شعرها و شکم زنان نیز تداوم دارد. دیگر صبر در برابر بلاهت مخرب این گروه بی عقل، از انسان می گریزد. چطور این توده یی که پیش از این به لطف سفاهت و خیالات شان، تصادفا در یک جنگ پیروز شدند و از آن پس در دو جدال تاریخی دیگر شکست خوردند، جماعتی که پیروزی نخستین شان را همان طور که گفته شد به لطف شانس و تصادف بود، به نام خود تمام کردند و امروز اجازه دارند خود را دوک ماگانتا1 و ارشیدوک سدان2 بنامند، دست به نابود کردن تهیدستان (تنها کسانی که همیشه در این میان نابود می شوند) زدند. آنها به بهانه خطری که نادان ها به دلیل مدیریت شدن توسط عده یی باهوش تر، در معرض آن بودند، تمام فعالیت های روشنفکری کشور را متوقف کردند، صلح طلبان را مثل گاوهای نری که در میدان گاوبازی در اسپانیا تحریک می شوند، خشمگین کرده و جنگی داخلی راه انداختند.
    دلم می خواهد چیزی بنویسم اما حیف. برای این کار باید به حذف و فسخ و توقیف های مجامع و مراتب قانونی تن بدهم: جماعتی متشکل از آقایان خوش بر و روی کودن که زیر بال و پر این پیرزن هرزه پارسا و احمق که «جامعه سالم» می خوانندش، جست و خیز می کنند و برایش دم تکان می دهند و زیر لب می گویند که جامعه در خطر است و آزادی اندیشه آن را تهدید می کند. و خب، حالافکر می کنم که اتفاقات سال 1793 چندان هم خشونت بار نبوده است. کسانی که در کشتار سپتامبر آن سال شرکت کرده بودند بسیار رئوف بوده اند، مارا3 یک بره مهربان، دانتون4 یک خرگوش سفید و روبسپیر5 یک جوجه قمری بوده است. در حالی که اعضای این مجامع کهنه اندیش هدایت کننده، فردا هم به اندازه امروز بی خرد، ناکارآمد در هدایت دیگران، فاسد، دغل و آزاردهنده ارزیابی خواهند شد. فردا هم مثل امروز باید آنها را از صحنه جامعه حذف کرد و آقایان خوش بر و روی کودن را همراه با زنان زیبای کج پالان غرق کرد. ای سیاستمداران افراطی! حتی اگر در سرهایتان به جای مغز، چیزی جز کبودی کوچکی نیست، دست کم پشتیبانان ما و سربازهایی را که در سرشان تنها ورد و دعا و آب متبرک است رها کنید. و حالاهشت روز است که نتوانسته ام کار کنم. آه که چقدر خشمگینم از همهمه یی که از دسیسه چینی های این فضل فروشان نفرت انگیز به گوش می رسد. با این حال روز 15 ژانویه ویرایش دوباره نمایشنامه ام را تمام کردم6 (می شود گفت در تمام قسمت ها اصلاحاتی انجام دادم). کمی بعد از بازگشت تان آن را به شما تقدیم خواهم کرد. همچنین طرحی از یک رمان نیز دارم که بلافاصله پس از به اتمام رساندن نمایشنامه نگارش آن را آغاز خواهم کرد. و علاوه بر همه اینها، هوگو – شاعر خودمان – همه روزنامه نگاران پاریس را به شام دعوت کرد و درباره سارسی7 و ویتو8 که دعوتش را نپذیرفته بودند، گفت: «غیاب ایشان را به خوبی احساس می کنیم و افسوس می خوریم.»9آلبر دلپی!10 کوشینا! و همچنین صدها ناشناس دیگر که هوگو آنها را هنرمندان بزرگی می دانست آنجا بودند. متن سخنرانی او را بخوانید. واقعا که لعنت بر این مردم!با همه اینها من بد نیستم، می بوسم تان و امیدوارم به زودی با هم گپی بزنیم.
    گی دو موپاسان
    بعد از تحریر:[ نامه من شاید دارای مضمون واحدی نباشد و این نشان دهنده آن است که من هر روز در فکر شما هستم. با توجه به نامه آخرتان، گمان می کنم که مادام کومانویل11 در پاریس است. من تلاش می کنم که در صورت امکان فردا او را ملاقات کنم. ]
    
    بخشی از نامه به امیل زولا
    چهارشنبه، آوریل 1875
    آقای عزیز
    دیروز در بازگشت از نورماندی، با دیدن «خطای اسقف موره»12 که شما بسیار محبت کرده و یک نسخه از آن را برای من ارسال کرده بودید، بسیار شگفت زده و خرسند شدم. چند کلمه نوشته شده در صفحه نخست، لذتی افزون به من بخشید.
    خواندن کتاب را تازه به پایان رساندم و اگر عقیده من برای شما بها و ارزشی داشته باشد، باید بگویم که این اثر را فوق العاده زیبا و قدرتمند یافتم و خیلی به وجد آمدم. بسیار کمیابند آثاری که بتوانند چنین تاثیری بر من بگذارند. تازه با خشنودی بسیار دریافتم که روزنامه هایی که تاکنون با شما دشمن بودند، ناچار به تسلیم شدن و ستایش و تحسین شما شدند. تا جایی که به احساسات شخصی من مربوط می شود، باید بگویم که احساس من درباره این رمان بسیار عجیب و منحصر به فرد است، به طوری که در همان حین که تصویر توصیف شده توسط شما را در کتاب می دیدم، انگار آن را می زیستم. احساس نهفته در متن چون رایحه یی قوی، از قید و بند هر صفحه آزاد شده، بیرون می ریزد و تداوم دارد. شما ما را وادار به درک زمین، درخت، تخمیر خاک و بذرها می کنید. شما ما را در سیلی از تصاویر و مناظر فرو می برید و همه اینها ذهن را تحریک کرده و در حافظه باقی می مانند. اعتراف می کنم که هنگام تمام کردن رمان، پس از دریافت تمامیت اثر (...)، احساس کردم که کتاب شما مرا کاملامسخ و به شدت هیجان زده کرده است.
    آقای عزیز، امیدوارم که روز یکشنبه، افتخار دیدار شما در خانه گوستاو فلوبر را داشته باشم و بتوانم تمام حظی را که از خواندن کتاب تان برده ام برایتان بگویم. در هر صورت، احساسات صادقانه و قدردانی های مرا بپذیرید.
    
    گی دو موپاسان
    
    پی نوشت ها:
    1 - ماگانتا شهری در میلانه
    2 - سدان شهر اردن ها
    3 - ژان پل مارا (1793-1743)، پزشک، سیاستمدار، نویسنده و از فعالان انقلاب فرانسه
    4 - ژرژ دانتون (1794-1759)، پیش از وقوع انقلاب کبیر فرانسه وارد «کلوب کوردلیه» شد و فعالیت های سیاسی او علیه حکومت وقت فرانسه آغاز شد و به تدریج مورد توجه انقلابیون فرانسه قرار گرفت. دانتون وارد حزب ژاکوبن شد و به سبب رقابتی که این حزب با حزب ژیروندن داشت، طبعا دانتون با پیشوایان حزب مزبور به مخالفت پرداخت و چون به عقیده او شاه و درباریان را باید زندانی می کردند و حال آنکه ژیروندیست ها معتقد به محاکمه و اعدام آنها بودند، روبسپیر، آنقدر دسیسه بازی کرد و برای دانتون پرونده سازی کرد تا مجلس وی را محکوم به مرگ با گیوتین کرد و حکم او در ؟آوریل ؟اجرا شد.
    5- ماکسیمیلیان روبسپیر (1794-1758) یکی از معروف ترین رهبران انقلاب فرانسه بود. وی یکی از تاثیرگذارترین اعضای کمیته نجات ملی انقلاب فرانسه بود و نقش بسزایی را در دوره وحشت پس از انقلاب و به راه انداختن آن بازی کرد. دوره وحشت و سرکوب، با دستگیری و اعدام خود وی با گیوتین به پایان رسید.
    6 - منظور نمایشنامه «خیانت کنتس رون» است.
    7- فرانسیسک سارسی (1899-1827) روزنامه نگار و منتقد درام
    8 - آگوست ویتو (1861 – 1860) روزنامه نگار و منتقد درام
    9 - یازده دسامبر 1877 ویکتور هوگو به خاطر اجرای نمایشنامه «هرنانی»، بازیگرانی که در نمایش ایفای نقش می کردند و همچنین ژورنالیست ها را در گراند هتل به میهمانی شام دعوت کرد. با توجه به تاریخ این نوشته که 10 دسامبر است، به نظر می رسد که نگارش آن فردا یا پس فردای میهمانی شام به اتمام رسیده است.
    10- آلبر دلپی (1893-1849) داستان نویس و نمایشنامه نویس فرانسوی
    11 - مادام کومانویل، از خویشاوندان گوستاو فلوبر
    12 - رمانی از امیل زولا، منتشر شده در سال 1875
    منبع: سایت رسمی موپاسان

 

http://www.magiran.com/npview.asp?ID=2555181



 
 
ترجمه‌ی یک شعر از گی دو موپَسان/ روزنامه اعتماد 14 مرداد 91
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩۱
 

 

وحشت

 

آن شب، مدت درازی از یک نویسنده کتاب خوانده بودم
نیمه شب شده بود که به وحشت افتادم ناگهان
وحشت از چه؟ نمی دانم اما وحشتی مهیب.
با نفس های بریده و لرزشی از ترس
دانستم که اتفاقی شوم در راه است...
احساس کردم کسی ست پشت سرم بعد
کسی که تصویرش می خندید، قهقه یی وحشی، ساکن و عصبی:
و من اما هیچ نمی شنیدم، آه که چه عذابی!
احساس خم شدنش برای لمس موهایم
و اینکه داشت دستش را روی شانه ام می گذاشت
و اینکه داشتم در صدای کلامش می مردم...
هی بیشتر خم می شد به سویم و هی نزدیک تر
و در من نه جنبشی بود و نه چرخش سری، به امید رستگاری جاوید
مثل پرندگان کوفته از توفان
افکار دیوانه از وحشتم چرخ می زدند
عرق مرگ بود در انجماد اعضای تنم
و صدای دیگری نمی شنیدم در اتاقم
جز ترق ترق دندان هایم از ترس.
    
   
تقِ ناگهان

و من مهیب ترین زوزه ها را کشیدم، با جنونی از وحشت
فریادی که از هیچ سینه زنده یی بیرون نیامده هرگز
و افتادم به پشت، خشک و بی حرکت.

 

http://www.magiran.com/npview.asp?ID=2555179

 


 
 
 
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ امرداد ۱۳٩۱
 

یعنی تمام عمرت بنشینی کنار چشمه، هی سنگ بیندازی در آب و هی آب ، سنگ را نگیرد از تو . دیوانگی می آورد گاهی این فکر چرا و چطور و چه می شود ها ... باور کن . این که در تو صبح شود ، و همه چیزِ جهان عصر روز قبل باشد و یادت نیاید مدام که روز قبل لعنتی ات کی روز قبل شده بود و برعکس . جهان یک طرفه ، یعنی حدس کسالت بار گل یا پوچی مدام . یعنی هر چه فرض کنی ، همان . یعنی انتخاب با توست ، تمام تصمیم ها با خودت و خیالت تخت ، به حال دنیا توفیری ندارد . تنهایی فرق می کند ... این جهانِ یک طرفه ست ، جهان من . جهانی بدون تصدیق و تکذیب . زخمی که خودت بزنی و مرهمی که باز با خودت . یعنی زندگی ات بشود اشارات یک طرفه ، سوالات یک طرفه ، نگاه های یک طرفه ، مراودات یک طرفه ، مکاتبات یک طرفه ، محاسبات یک طرفه و خلاصه همین ها ... زیست تک نفره ای ست این ، که با حدس شروع می شود ، در حدس می گذرد و با حدس تمام می شود .