من مادرم هستم

 
 
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩۱
 
دهانم مزه‌ی قتل می‌دهد . طعم آهنیِ فشنگی که پیشانی‌اش را روی دیوار پخش کند . مرگ ، آغشته به بزاقی سنگین تا زیر دندان‌هایم لیز می‌خورَد و باز برمی‌گردد لای پرزهای صورتی . دهانم به طعم قتلی سیاه و سفید است در فیلم‌های قدیمی . شلیکی مختصر در چانه‌ی وراج زنی سمج ، یا شکار ناگاه مردی که روبه‌روی آینه ریش می‌تراشد . بوی ترشِ کشتن به تحریک اشتهای من و مزه‌ی شکافتنِ مقتولی که زیر ملافه کیست ؟ ... نه ، نشد ... دلم می‌خواست درست در نوسان پنجم در باز شود که نشد . کلیشه‌ی طناب و لگد به چهارپایه در شاعرانه‌ترین کنج اتاقِ خوابم . من "خودم" نیستم ، باور کن . و این اتفاق هنرمندانه ، بیشتر شبیه آدم‌کشی ست ...
 

 
 
"روایت فتح" در سایت کتاب شعر
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩۱
 

روایت فتح

 

تشریح چشم‌هایم با تو

هرقدر که بخواهد

کلاغ‌های گیجِ تهران را

با لانه‌های کوچکِ چندضلعی

بگذار پشتِ خاکریزِ پلک‌هایم

برایش بفرست !

تشریح گلویم

خمپاره‌های درشتِ گریه را بردار

هرقدر که بخواهد

سربازهای زنده را

 بگذار کنارِ هفت سین و بچه‌های چاق ؛

برایش بفرست !

 

از من که بگذریم

تشریح جعبه‌های مدادرنگی

با دوستانِ دورِ دبستان

بگو برای بوته‌های خلوتِ خار

یا سیم‌های بسته به موهایم که می‌بینید

مداد نیست

روبانِ بلندِ گره به گیس‌هایشان را ؛

برایش بفرست !

 

من خطّ مقدّمِ جنگ بوده‌ام

امروز

سربازی علیل بر میدانِ بزرگِ تن‌ام افتاد ،

که بوسه‌های خداحافظیِ زن‌اش را

خوب یادم هست

بردار مین‌های کاشته درکفش‌هایم را

گلوله‌های کاشته در شکم

و چند عروسکِ خواب

بگذار در حبابِ تَنگِ زهدانم ؛

برایش بفرست !

 

حالا هرچه در خانه مانده‌است را

در شکاف سینه‌ام

جایی پشتِ سنگرهای بلند بگذار :

نقاشی‌های بچه‌های دبستان

کفش‌های راحتی

پلاکِ پروانه‌ای که به گردنم

و قابِ عینکی که روی میز ماند . . .

بگو : جنگ تمام شد ، برگرد !

و مرا بفرست !

برای دختری

که دلتنگِ منگوله‌های روسری‌اش ،

شب‌ها

خوابش نمی‌بَرد .

http://www.ketabeshear.com/march8_13/banafshehFarisabadi.htm


 
 
ترجمه‌ی مطلبی به مناسب سالروز تولد ویکتورهوگو در روزنامه‌ی اعتماد
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ اسفند ۱۳٩۱
 

عظمت ویکتور هوگو
211 سال از تولد هوگو گذشت

مترجم: بنفشه فریس آبادی

 


    در اکتبر 1985 نمایشگاهی تحت عنوان «عظمت ویکتورهوگو» به مناسبت صدمین سالگرد مرگ این شاعر و نویسنده بزرگ و نامی فرانسه و همچنین به بهانه انتشار کتابی به همین نام، درپاریس برگزار شد. در این نمایشگاه که تا ژانویه 1986 برپا بود، تمامی طراحی ها، کاریکاتورها و عکس های متعلق به ویکتور هوگو یا مربوط به او و خانواده اش در معرض بازدید عموم قرارگرفت. پی یر ژورژل، متخصص و بررسی کننده طراحی ها و کاریکاتورهای مربوط به ویکتورهوگو که برپاکننده نمایشگاه و همچنین مولف کتاب نیز بود، کاتالوگی را درفرمت روزنامه یی کوچک و باهدف معرفی کتابش درنمایشگاه به بازدیدکنندگان اهدا کرد. در نخستین برگ این کاتالوگ آمده است:
    «من یک کالای عمومی هستم»
    ویکتورهوگو
    صدسال پیش در تاریخ اول ژوئن 1885، صدها و شاید هزاران نفر از مردم فرانسه در مراسم خاکسپاری ویکتورهوگو از «تاق پیروزی» تا «پانتئون» راهپیمایی کردند و حالاپس از صدسال این نمایشگاه به عنوان نشانه یی از عظمت و بزرگی نویسنده یی بی مانند، برپا می شود. نویسنده یی که شهرت و بزرگی اش از حیث وسعت و دوام با ناپلئون قیاس می شود. […] ا ما عظمت تنها آن گونه که در دایره المعارف ها از آن صحبت می شود، در شهرت همراه با احترام و ستایش نیست. بلکه گاهی حوادث بد، نظیر بداقبالی ها، بیزاری ها، سوءتفاهم ها و عدم تعادل ها نیز در عظمت و شهرت یک فرد دخیل هستند […].
    مطالبی که درزیر آمده اند از این روزنامه کوچک انتخاب و ترجمه شده اند:
    آن چه بزرگان درباره هوگو گفته اند:
    فرانسوآ رنه دو شاتوبریان 1820: او یک کودک عالی ‎رتبه است !
    شارل آگوستین سنت بوو 1829: تعظیم در برابر تو ای شاعر! تعظیم می کنم در برابرت ای روح فاتح!
    آه! نگاه شان دار ای جوان پارسادل!
    برپیشانی ات نگاه دار این حلقه های خالص نور را
    و با چرک و آلایش انسانی به دست تیرگی ها نسپارشان
    که قدیس شعر قدم های تورا در آغوش می گیرد
    و این زیباترین دلدادگی هاست در میان عشق های زمینی
    یوهان ولف گانگ وون گوته 1831: این کتاب (نوتردام پاریس) نفرت انگیزترین کتابی است که تاکنون نوشته شده است (...) این اثر فاقد هرگونه سرشت و طبیعت است.
    آلفرد دو وینیی 1831: هیچ کس تاکنون در آثارش تا این اندازه به ساختار اهمیت نداده و در آثار هیچ کس تاکنون تااین حد فقدان عمق احساس نشده است. هوگو شخصیتی است فاقد ایمان و نگرش به زندگی و جهان. او فاقد هرگونه ایده یی متعلق به خود و هرگونه تخیل فراتر از زمان خود است.
    آلفونس اسکیروس 1840: آفتاب تفکر، اختر عظیم، پیامبر
    که روح آتشین اش را بر آفرینش می غلتاند
    و هم آنگاه که شب فرامی رسد، حرکتش پایان یافته
    شاعر در اقیانوس خداوند فرو می رود
    هاینریش هاینه 1840: همه آنچه در هوگو یافت می شود چیزی نیست مگر وحشیگری و بربریتی باروک، ناهنجاری آشکار اصوات و زشتی و کراهتی وحشت آور.
    اونوره دو بالزاک 1843: درحقیقت فقدان قلب است که او را بیشتر و بیشتر به احساس کردن وامی دارد. هوگو حقیقت ندارد.
    ژرژسند 1843: او درحالی که براسب بالدار افسار گسیخته یی که دچار سرگیجه است، نشسته، یک راست به دیوانه خانه می رود.
    باربی دوروه یی 1856: باید برای صحبت کردن درباره کتاب «تاملات» هوگو کمی شتاب کنیم، چراکه این اثر ازآن قسم آثاری است که به زودی از حافظه بشریت پاک خواهد شد. این آزادی و استقلال غم انگیزی است برای خاطره آقای هوگو و اتفاقا عمدا می نویسم «خاطره»، زیرا از «تاملات» به بعد، آقای ویکتور هوگو دیگر وجود ندارد و باید ازاو به عنوان یک مرده یادکنیم.
    گوستاو فلوبر 1960: درباره ویکتورهوگو که بلندپروازانه به دنبال کسب شهرت به عنوان یک متفکر است، آنچه بیش از هرچیز آزاردهنده است، فقدان تفکر است.
    شارل بودلر 1861: ویکتور هوگو اساسا بااستعدادترین و آشکارترین فرد منتخب برای بیان آنچه من راز زندگی می نامم، به واسطه شعر است. درآثار او طبیعت که به هرسمت که روی بگردانیم در برابر ما است و ما را همچون رازی احاطه کرده است، در حالات و وضعیت های مقارن بی شماری ظهور می کند به طوری که هریک از این حالات که برای ما روشن تر و محسوس تر است، به شکلی زنده تر در قلب مان منعکس می شود: شکل، وضعیت و حرکت، نور و رنگ، صدا و هارمونی.
    موسیقی ابیات ویکتور هوگو منطبق با هارمونی عمیق طبیعت است. او در نقش یک پیکرتراش، در قطعات شعری اش فرم مطلق و فراموش ناشدنی اشیا را تکه تکه می کند، به عنوان یک نقاش، اشیا را با نور ذاتی شان روشن می کند و از آنجایی که هرسه نوعِ این ادراکات (موسیقی، پیکرتراشی و نقاشی) مستقیما از طبیعت آمده اند، به طور همزمان در مغز مخاطب رسوخ می کنند. همین احساس سه گانه است که به رفتار و ذات اشیا منجر می شود. هیچ هنرمندی به اندازه او جهانی نیست و هیچ کس به اندازه او شایسته آن نیست که با نیروهای زیست جهانی مرتبط شود و به شکلی بی پایان، پیوسته در دامن طبیعت حمام کند. او نه فقط به وضوح همه چیز را توضیح می دهد بلکه هر حرف را آشکارا و جزء به جزء ترجمه کرده و آنچه را که پیچیده و به شکل مبهمی علنی است با ابهامِ لازم بیان می کند.
    آلفونس دولامارتین 1863: آنچه موجب می شود این کتاب (بینوایان) - درحالی که آشکارا سعی دارد نزد مردم به عنوان قاعده زندگی شناخته شود- برای آنها خطرساز باشد، بخش های جزمی و عقیدتی، اشتباه یک عالم اقتصاد درکنار احسان یک فیلسوف و در یک کلمه افراط در کمال یا به قول خودش «پرداخت کامل و بی نقص حق» است. اما پرداخت حق به چه کسی؟ به فقر ناحق وگاهی بسیار بحق طبقه پایین، رها شده، فراموش شده، متهم و اغلب مجرم جامعه. پرداخت حق به فقر طبقه رنج دیده. آرمان خواهی غلطی که در حالی که خود را درمیان تهیدستی رقت بار به حق یا ناحق اجتماعی که درگیر دشواری هایش است، نمایش می دهد، در عین حال جامعه را درچشم این جماعت، همچون نامادری بدجنس و بی عاطفه یی نشان می دهد که باید از او بیزار بود و طبعا از بیخ و بن نابودش و خدا را جایگزین آن کرد.
    ژول وله 1867: هوگو با سر و سینه تهی به دنیا آمده است. بدون مغز و بدون قلب. اما همانند اسطوره ممنون که خود نیز ازآن سخن می گوید، به محض آنکه شعاعی از آفتاب بر او می تابد، شروع به آواز خواندن می کند.
    تئودور دوبانویل 1869: گوتیه درمیان جواهرفروشان، شاهزاده
    و لوکنت دوویل درکارگاه هایش سرگرم طلاکوفتن
    اما پدر آن دورها درجزیره است.
    آرتور رمبو 1871: نخستین رمانتیک ها بی آنکه خود به آن واقف باشند، پیامبر بودند. فرهنگ ذاتی آنها در حوادث و تصادفات شکل گرفت: لکوموتیوهایی متروک اما روشن و سوزان که گاهی روی ریل ها حرکت می کنند (...) در لامارتین نیز گاهی این بصیرت و پیامبرانگی دیده می شود، اما او در ساختاری کهنه گرفتار و خفه شده است. اما هوگوی خودسر و لجباز در آثار آخرش دارای بصیرت بسیاری است. «بینوایان» یک شعر واقعی است.
    امیل زولا1872: زبان انسان هرگز بلاغتی چنین زنده و سرشار از شیفتگی نداشته است.
    امیل زولا1877: من نسل های پس از ویکتور هوگو را به هیچ وجه باور ندارم. او رمانتیزم را همچون جامه پادشاهی ژنده یی که از آن برای خود لباس شاهانه یی بریده بود، با خود خواهد برد.
    پل ورلن 1881: پس می دانم مدح و ستایشی را، ای استاد، که مدیون شماست
    خروش عتیق، اینجاست، خالص، لبریز
    چرا که شما مهربان بودید بامن، دراوقات درد
    شارل مورا 1901: پروتستانیزم، نقد، رمانتیزم، دموکراسی، «هوگوکراسی»، تمامی این عجایب در او یک جا جمع شده اند.
    آندره ژید 1902: هوگو... افسوس !
    پل والری 1923: برای بررسی وضعیت ادبیات قرن نوزدهم کافی است بدانیم که تمام شاعران آن زمان برای نزدیک شدن به هوگو، ناچار به خلق چه چیزهایی بودند. معضل اصلی ادبیات از سال 1840 تا 1890 آیا تنها این نیست که بدانیم چطور می شد چیزی خلق کرد که «هوگو» نباشد؟!
    آندره برتون 1923: هوگو هنگامی که ابله نیست، یک سوررئالیست است.
    ژان کوکتو 1928: هوگو یک دیوانه بود که خیال می کرد «ویکتور هوگو» است !
    رنه شار 1951: هوگو، رمان نویس چپ که از نبوغ و دود به یک میزان سرمست بود، فردا همچون سیاره یی از دوده، یکپارچه سرد خواهد شد.
    پل الوار 1952: آیا هوگو مبتذل است ؟ بله. اگر ابتذال بیان آنچه در قلب اتفاق می افتد بدون عیب جویی از احساسات دیگران باشد، بله، او مبتذل است.
    لویی آراگون 1952: آنچه موجب می شود ویکتور هوگو دارای عظمتی غیرقابل قیاس با هر نویسنده دیگر باشد، به طور واضح سرزنش های کسانی مثل الکساندر دومای پسر، لئون دوده، مجلات و روزنامه هایی نظیر کراپوئیو و مرغابی شیفته و همه شارلاتان های شعر بدون تخیل است. این پیوسته دچار تغییر شدن است علت این عظمت. تغییر نه به واسطه علاقه بلکه به واسطه اطاعت و تمکینی شگفت آور از تاریخ و از مردمی که تاریخ را می سازند. رقت قلب بی مانند مردم در جنبش های تاریخی که توهین و تحقیر، شکنجه، تبعید، پوزخندهای جماعت شیک سالن های تئاتر و مجلاتی همچون فیگارو و باقی «محافل» و از طرفی دیگر نیز عشق مردم، پیروزی ماندگار و درخششی بی حدومرز را نصیب هوگو کرد.
    فرانسوآ موریاک 1952: شهرت ویکتور هوگو کم کم آغاز می شود. اینجاست آستانه پیروزی حقیقی او. دوران برزخ و امتحان موقت او به پایان رسیده است.
  
 ********

سال های تبعید


در جزایر گرنزی و جرزی، اماکن زیادی اعم از رستوران، هتل، میهمانسرا، خیابان و موزه به نام و به احترام ویکتور هوگو نامگذاری شده اند. چراکه این شاعر بزرگ قریب به بیست سال در جزایر آنگلو- نرماند سکونت داشت.
    پس از کودتای 2 دسامبر 1851، دوران سرکوب توسط امپراتوری فرانسه آغاز شد. بسیاری از دوستان هوگو و همچنین پسرانش شارل و فرانسوآ-ویکتور فعالیت گسترده یی را برای مقابله با کودتا آغاز کردند. ویکتور هوگو لوئی ناپلئون را به خیانت به کشور محکوم کرد و به شکلی علنی مخالفت خود را با او اعلام کرد. پس از آن پسران هوگو هرکدام به 9 ماه حبس محکوم شدند، هوگو توسط نیروهای پلیس تحت تعقیب قرارگرفت و سرانجام در سال 1852 او تصمیم به مهاجرت گرفت و با خانواده اش به بروکسل گریخت. درهمان سال پس از مدتی اقامت در بروکسل به جزیره جرزی و پس ازآن در سال 1855 به جزیره گرنزی سفر کرد و تا پایان دوران تبعید یعنی سال 1870 در آنجا ماند.
    ویکتور هوگو سه سال اقامتش در جزیره جرزی را به طور کامل صرف نوشتن و کشف محیط اطراف خود کرد و همراه با خانواده اش برای تسکین ملال و آزردگی خاطر، خود را با عکاسی سرگرم کرد. طی همین اقامت بود که او دست به کار نوشتن هجویه پرکنایه «ناپلئون کوچک» (1852) و اشعار هجوآمیز مجموعه «کیفرها» (1853) شد.
    در ساحل آزت در نزدیکی کلیسای سنت آنتوان، صخره بزرگی است که ویکتورهوگو کنار آن صخره دیگر نویسندگان فرانسوی را که در جزیره جرزی به دلیل مشکلات سیاسی پناهنده بودند، ملاقات می کرد. این صخره بعدها «صخره تبعیدی‎ ها» نامگذاری شد و خانه ویکتورهوگو در جرزی نیز تبدیل به موزه شد.
    در سال 1855 ویکتورهوگو و خانواده اش به درخواست دولت انگلستان و به بهانه متنی که او در آن به ملکه ویکتوریا اهانت کرده بود، از جزیره جرزی اخراج شده و پس از آن در جزیره گرنزی پناهنده شدند. تبعید درازمدت هوگو به جزیره گرنزی (1870-1855) او را نزد مردم فرانسه و بریتانیا بسیار محبوب و مشهور کرد.
    طی این سال ها هوگو به افسانه یی زنده مبدل شد و مهم ترین آثارش را خلق کرد: تاملات (1856)، افسانه قرون (1883-1859)، بینوایان (1862)، رنجبران دریا (1866) و مردی که می خندد (1869). ویکتورهوگو رمان «رنجبران دریا» را به ساکنان جزایر آنگلو- نرماند تقدیم کرد. تبعید به گرنزی برای هوگو امکان گسترش تخیل خلاق در زمینه دکوراسیون و طراحی را نیز فراهم کرد. وی چیدمان خانه اش (اوت ویل) را که درسال 1856 در بندر سنت پی یر خریداری کرد و با خانواده اش به آن نقل مکان کرد، با دقت و ظرافت بسیار شخصا زیرنظر داشت. در این سال ها ویکتورهوگو رابطه درازمدتش را با ژولیت دروئه نیز حفظ کرد. ژولیت دردوران تبعید به بلژیک، جرزی و گرنزی همواره به دنبال هوگو رفته و سال های زیادی همراه او بود.
    درمدت 14 سال، خانه اوت ویل تبدیل به مکانی شد برای تجمع تمام مخالفان امپراتوری دوم. درسال 1870 پس از سقوط امپراتوری و ظهور جمهوری سوم فرانسه، ویکتورهوگو فاتحانه به پاریس بازگشت و با استقبال فراوان ملت فرانسه مواجه شد اما با وجود تلاش های بسیار، به زندگی درمیان مردم خو نکرد و در سال 1873 دوباره به خانه اوت‎ ویل و به انزوای خود بازگشت و تا سال 1878 هرگز آنجا را ترک نکرد. پس از مرگ هوگو در 1885 یکی از باشکوه ترین مراسم تشییع در فرانسه برای او ترتیب داده شد که طی این مراسم پیکر ویکتورهوگو را در پانتئون پاریس به خاک سپردند.
    هرچندکه هوگو احتمالاترجیح می داد در پرلاشز یا ویل کیه، درمجاورت نزدیکانش به خاک سپرده شود. خانه اوت ویل نیز پس از آنکه ویکتورهوگو برای آخرین بار آن را ترک کرد، دست نخورده باقی ماند و به همان شکل به موزه تبدیل شد. درب این موزه شش ماه از سال برای بازدیدکنندگان گشوده می شود.
    ویکتورهوگو درطول بیست سال تبعید، زندگی خود را وقف مراقبه، تزکیه روح و به ویژه نویسندگی کرد و هرگز دست از مبارزه برنداشت. هنگامی که ناپلئون او را مورد عفو قرارداد، هوگو درپاسخ به امپراتور گفت: «هنگامی که آزادی به کشورم بازگردد، من نیز بازخواهم گشت.»
      

http://www.magiran.com/npview.asp?ID=2690193 

http://www.magiran.com/npview.asp?ID=2690173