من مادرم هستم

 
 
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ دی ۱۳٩۱
 

نه این‌که نخواهم ، نه ...اتفاقن دلم می‌خواهد دالالای لای کنان بیایم روت ، بعد سیگارم را دالالای لای کنان لایِ چمن‌های جنوبی‌ترین بخش‌ات خاموش کنم با چکمه‌های دافیانه راه رفتنام . دلم می‌خواهد در مسیرهای ویژه‌ی پیاده‌روی‌ات دالالای لای کنان بدوم ، و برای رفع منقبض شدَنام ، آشِ رشته هورت بکشم روی نیمکت‌هات. بعد بگویم : آه! ای زمستانِ ایستاده در من ! وقتِ شاعری کردَنام ...خلاصه دلم می‌خواهد همه‌چیز به روش‌های معمول بر تو حادث شود ، اما وقتِ ناگهانی آمدنام، راه‌های بهتری هم پیدا می‌شود یکهو؛ مثل حلول دندانه‌ام در اعضایت...

آه ! محبوبِ همین و همانِ من!  این میلِ وحشیانه شُدَنام همیشه با خواب زمستانی‌ات مصادف است . پس آرام دراز بکش و قاطیِ لای‌لایِ من ، به بهاری فکرکن که دردرخت‌های مفقودت اتفاق می‌افتد ... 


 
 
 
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ دی ۱۳٩۱
 

وقتی به جای برای دونفر، برای پنج نفر می‌شه. وقتی به جای یه مشت عدس، سه مشت، به جای یه قاشق نمک، هیچی . وقتی برعکس همیشه به گریه می‌افتم ، با پیش‌بند ظرفشویی روی تختخواب مچاله می‌شم و مثل کسی که نبودم قبلن به گریه می‌افتم. بعد هی غر می‌زنم از خون‌مردگیای روی گونه‌هام، وقتی تقصیر من نیست، وقتی می‌گم "بگو برگرده مامان، بگو مامان برگرده فقط ..."  و واقعن تقصیر من نیست ، وقتی خسته‌م اما نمی‌خوابم، وقتی قاطیِ هشیاریِ نیمه‌ی سریالِ هفتگی،پلک‌هامو می‌مالم و تصاویر زیادی از اکتورهای محبوب‌ام رو از دست می‌دم به سادگی. وقتی برعکس بهار می‌شم. میون بیداریش چرت می‌زنم و قاطی خوابش کتاب می‌خونم یا وقتای کمی که دلشوره ندارم به نتایج بد انتخاب‌های احتمالیِ بعد و قبل از حالا فکر می‌کنم، وقتی برعکس‌ام، برعکسِ خوشی‌ها و ناخوشی‌های همیشه.وقتی دلم واسه نُنری‌های بچه‌های ته کلاس تنگ می‌شه. وقتی هی فکر می‌کنم بیتای بچگی‌های من این‌جا دراز می‌کشیده حتمن و به معشوقِ باوفایِ باکلاسش فکر می‌کرده حتمن، بعد پاهامو از لای نرده‌های بالکنِ دونفره‌ی بی معشوق‌مون رد می‌کنم و براش از چراغای چرخ و فلک حرف می‌زنم. بعد قاطی سایه‌های ساختمون نیمه‌کاره‌ی روبه‌رو دنبال تصاویر ترسناک می‌گردیم . بعد برمی‌گردم به خونه‌ی پر از باربی و دامن لامبادا ، حوالی "کوی فراز" ، وقتی هی به بیتا فکر می‌کنم ویاد هیچ‌کس نمی‌افتم، وقتی خوشحالم و بین ظرف‌های نشسته‌ی توی ظرفشویی دنبال یه دلیل قاطع می‌گردم برای نابودی. وقتی سعی می‌کنم. وقتی برعکسِ همیشه واقعن سعی می‌کنم. وقتی آرومم و به شکل رقت‌انگیزی دلم هوای هلاک شدن کرده جایی بین عکسای روی یخچال یا وقتی تا صبح تو فکر مَگنِت‌های خیلی خیلی زیادم برای آدمای خیلی خیلی زیادی که باید بچسبند به همه‌جای خونه‌ی تازه .وقتی به شکل غریبی دنبال عذابم ... وقتی عذابم عذابم عذابم ... پس تنظیمات ابتدایی من جایی به هم ریخته قطعن و تنها فصل مشترک من با برعکسِ معمول و قدیمی‌ام، دلتنگیِ علیِ چلچله‌خون و طوطیِ سبزِ لای کاج‌های شمرونه ...

 آهای رفقا! من به هم خورده‌م . رفقایِ هرگز ندیده و یه بار دیده و زیاد بوده‌ی من! من حتمن و من قطعن به هم خورده‌م . اگه ته جیب‌تون،توی قاب عینک‌تون، لای سبیل چخماقی سیاه‌تون یا قاطیِ پودر و رنگای روی میز آرایش‌تون، اگه توی کلاه‌تون، توی جلد موبایل شیکِ یه مدل بالاترتون، یا قاطی دکوری‌های به دردنخورتوی انباری، دست‌تون خورد و پیچی،مهره‌ای،تسمه‌ای چیزی افتاد و قل خورد رو زمین، به بهار تلفن کنید ... فقط به بهار تلفن کنید ...


 
 
چند دقیقه بعد از انتحار
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ دی ۱۳٩۱
 

چند دقیقه بعد از انتحار

 

اول تو شروع کن

که نیمه ی اردیبهشت باشد

که درست در اولین دقایق زنگ نقاشی

مرا از کنار کلاس اولی ها

مرا از میان مدادرنگی هایم برداری

که قرارمان هم ، همین بود .

 

این بچه نمی فهمد

بگذار دست و پا بزند به اقتضای هفت سالگی اش

بگذار گلی های صورت اش روی بالش ات کبود شود

که تکان نخورد

با جیغ کشداری که ناخن معلم محبوب اش را

روی تخته سیاه شکست .

 

اول تو بیا

که نیمه ی مرداد در بزنی

مرا با سرخاب و سرمه ی ماسیده از کنار آینه برداری

که این همان بلوغ بی هنگامی ست

که گل های پیرهنم را ریز و درشت می کند .

 

این بچه نمی فهمد

بیا به یاد املای شب کنار بخاری نفتی

از کرک های جوان شانه اش شروع کن

و تصاویر تقلایش را با شرح و تفصیل

برای معشوق پنهانش بفرست .

 

که به این جا نرسد

نرسد به پاییز

به تپانچه ای که میان دندان هایم داغ می شود

تقویم همین است که می بینی

دو فصل ساده ی بی اتفاق

که با دردهای عادت چهارده سالگی

باید تمام شود .

بیا نرسد به انقباض فصلی برگ ها

به امضای تو پای شاهرگ ام

و ثبت انواع دیگر مرگ هایم به نام خودت .

 

امروز

کسی که با همه ی زن های شهر قرار خودکشی گذاشت

به رغم تمام تلاش هایش

فنجان قهوه اش را سرکشید

و دختر هفت ساله اش را به مدرسه برد .

این همان خبری ست

که دقایقی پیش به دستم رسیده بود .