من مادرم هستم

 
...
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ مهر ۱۳٩٠
 

قرار ما این بود

که عصر جمعه ای اواخر فصل

دختری بپاشد از هم توی حیاط

و از شکاف های تن اش

دو سه پروانه ی رنگی به شهر اضافه شود

 

که آن قدر بکوبم به شیشه های ایوان پراز شمعدانی

تا دست ببرم لای موهای بلندش

 ببوسم  و ببوسم ،

تا تعلیق کفش هایش در هوا

و بوسه ی آخر

کنار استخوان گونه ام گلوله شود .

 

قرار این بود

که مثل کبوتر طوقی همسایه چرخ بزند

و درست پیش از عشوه های دورِ هفتم

خون بپاشد به کاشی هفت رنگِ حوض

و نگاه من از لای انگشت هایم

برق بزند

 

این اتفاق بدی نیست

که در تمام نقاشی های بچه های دبستان

یا لای سطرهای کتاب فارسی

دختری سنجاق شود به سینه ی حیاط

و گنجشک های بی شمار تن اش

در سوراخ های سقف کلاس لانه کنند

 

چه قدر خونی که از دهانش رفت

به کوچه های تنگ تهران می آمد

و تصویر شانه های شکسته اش

به خبرهای ساعت هشت

که در اطوار دود بنفش سیگار ، تار می شود

 

حالا چه فرق می کند

که پیله ای هست بر استخوان گونه ی من

یا ردّ برگ های زمخت شمعدانی

در خطوط ریز انگشت هایم پیداست

من مرد دیگری هستم

با هیبتی بدون کلاه و لبخندی معمولی

و جز گنجشک های بی زبان شهر

 هیچ کس نمی داند

کار ، کارِ که بوده است .

 

http://www.vazna.com/article.aspx?id=2999


 
 
از اوراق مفقوده ی صُحف
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ مهر ۱۳٩٠
 

تا من ساره باشم

تو ابراهیم

که هجای بلندِ نام ام

افساری ست بر کنیزکان چموش

که دامن ام از ملیله و میخک

با خنکای باد در گیس ام

من حلولِ باغ ام در تو میان آتش

امّا

هاجر نمی شوم .

 

تا تو صدایی باش

که در پیچ پیچِ مغز می پری

من

نمرودِ خواب زیر پشه بند

کابوسِ ترکه های خیس

کبریتِ نیم سوخته در باغ

هزار طفلِ مشروع در دامن ات

اسحاق

و لرزشِ مرگ در خرناسه های نیمه شب ام .

 

رها کن اسماعیل ات را میانِ " مِنی "

من میشِ افتاده از ابرم

چشم̊ حنا و پروار

با شیطانی خوار

در مردمک هایم

بزن

که جای تیغِ تو بر گلویم

عید می شود .

 

تا من صنم

بگردان تبر به گِردِ تن ام

که دستِ راستم " هُبَل "

که انحنای گردن ام " عُزّی " ست

و هربار سقوطِ  من بر خاک

بازوی خلیل است و سنگی سیاه

بر سنگی سیاه

بر ...

 

بچرخ

دورِ اوّل

دعای اسماعیل و لبخند هاجر است

تکرارِ مداوم مرگ در حفره های سر

و گَردِ موهای ساره که با باد ...

 

دو بار

سه بار

تا دورِ هفتمِ این طواف

ردّ بوسه هایم از تو

پاک می شود .