آواز
کره اسبی زیر برگ های برنز به دنیا می آمد . مردی حبه های تلخ توت در دست های ما ریخت . غریبه . که می گذشت . و حالا به دلخواه من ، غوغا می آید از شهرهای دیگر ... " دخترم ! زیر بلندترین درخت سال ، درود ! "
***
زیرا خورشید به لیون پا می نهد و غریبه ، انگشت در دهان مردگان فرو برده است . غریبه . که می خندید . و برایمان از علف می گفت . آه ! چه بادی می وزد در شهرها ! چه آسایشی ست در مسیرما ! چه حظی ست برایم در صدای شیپور ! و پری ، چابک در میان رسوایی بال ! ... " روح من . دختر بالابلند ! راهی که می روی جداست از راه ما ."
***
کره اسبی زیر برگ های برنز به دنیا آمد . مردی این حبه های تلخ توت در دست های ما ریخت .غریبه . که می گذشت . و حالا هیاهویی عظیم در درختی از برنز . قیر و گل های سرخ ، پیشکشیِ آواز ! صدای رعد و فلوت در اتاق ها ! آه ! چه آسایشی ست در مسیر ما . آه ! چه افسانه هایی به سال ! و غریبه به مسیرهای خویش از جاده های تمام زمین ... " دخترم ! در زیباترین پیراهن سال به تن ات . درود ! "
Chanson
Il naissait un poulain sous les feuilles de bronze. Un homme mit des baies amères dans nos mains. Étranger. Qui passait. Et voici qu'il est bruit d'autres provinces à mon gré... "Je vous salue, ma fille, sous le plus grand des arbres de l'année."
*
Car le soleil entre au Lion et l'Étranger a mis son doigt dans la bouche des morts. Étranger. Qui riait. Et nous parle d'une herbe. Ah!tant de souffles aux provinces! Qu'il est d'aisance dans nos voies ! que la trompette m'est délice, et la plume savante au scandale de l'aile !... "Mon âme, grande fille, vous aviez vos façons qui ne sont pas les nôtres. "
*
Il naquit un poulain sous les feuilles de bronze. Un homme mit ses baies amères dans nos mains. Étranger. Qui passait. Et voici d'un grand bruit dans un arbre de bronze. Bitume et roses ; don du chant ! Tonnerre et flûtes dans les chambres! Ah! Tant d'aisances dans nos voies, ah ! tant d'histoires à l'année, et l'Étranger à ses façons par les chemins de toute la terre!... "Je vous salue, ma fille, sous la plus belle robe de l'année."
از میانِ بازوهایت
خوی ام گرفته به توری به شاخ چپ ام
حفره های هماهنگ
یا پیکانی کج میان ابروها
- من آغوش نمی خواهم –
بیا ببند پاهای بر هم ام
بچرخانم به دودِ بر هوا
بسوز پُرزِ تن ام را
که شام امشب ات را من
بر آتش تاب می خورم
- آعوش نمی خواهم –
این پاهای بسته ام را
هشت
و مرا
دو تا برای تو
و دو تا برای توام
قوچی سپید
با چهار چشمِ گِرد بر پیشانی اش ردیف
یا گرازی لوچ
که پیکانِ خلاص از کمان ات را
رمیده بود ...
جفت ام به بهارِ گله دوید
من
پیچیده در باد
به حفره های لحاف توام
- آغوش نمی خواهم –
بزن به میخ
دو نیم رخِ درّنده بر چهار دیوارِ رو به رو
و ران سفیدی به دندان نیش ات
این هشت پای گیج را بگذار به رختخواب
پیراهن ات را بپوش
برگرد .
زمستان 87
ران های چاقش
پستان هایش
باسن اش
کفل هایش
بازوهایش
ساق هایش
دست هایش
چشم هایش
گونه هایش
موهایش
دماغش
گلویش
اشک هایش
سیاره ها پرده های بلند کشیده و آسمان شفاف پنهان شده پشت توری
پیه سوز و زنگوله های قناری ، قند میان انجیرها
کاسه ی شیر،پرهای کنده شده با هرخنده که لختی وزن جنگ- افزارها را برهنه می کند
سلاح های رهاشده میان گل های جالیز
چه قدر اسباب بازی مرده آویز شاخه های حیاط مدرسه اند ، شاخه های پرنور از آهنگ و رنگ
برکه ، دام خون و گزنه
ختمی های بازی شده در تاس
سوزن سایه های سیال و دسته ی جلبک های بلور
گشوده در گام های رقصِ رنگ های جنبان
که در عمق لیوانی وارونه تکان می خورند
بر نقاب پوشیده ی باران بر یاس .
Ses grosses cuisses
Ses grosses cuisses
Ses seins
Ses hanches
Ses fesses
Ses bras
Ses mollets
Ses mains
Ses yeux
Ses joues
Ses cheveux
Son nez
Sa gorge
Ses larmes
les planetes les larges rideaux tirés et le ciel transparent caché derrière le
grillage—
les lampes à l’huile et les grelots des canaris sucre entre les figues—
le bol de lait des plumes arrachés à chaque rire déshabillant le nu du poids des
armes
enlevées aux fleurs du potager
tant de jeux morts pendus aux branches du préau de l’école irisées des chansons
lac leurre de sang et d’orties
roses trémières jouées aux des
aiguilles d’ombre liquide et bouquets d’algues de cristal
ouvertes aux pas de danse des mouvantes couleurs
agités aux fond du verre versé
au mas que lilas vetue de pluie



