من مادرم هستم

 
یادداشت نمی دانم چند
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸۸
 


مثل پرچمی بالای پشت بام های شهر

اندامش از بادهای شهریور

و تابِ پیراهنم روی بندِ رخت

اندامش به شاخه های درخت

تکان می خورْد


از میان تمام روزهایی که یادم نیست

عبور دست هایش از گل های دامنم

جمعه بود

قرارِ عروسی ما

و عزای موقّت شهر

در کوچه های آبستنِ مرگ


از خودت بگو

که مثل آویز فیروزه بر گوشواره ی تهران

تاب می خوری

بگو در آغوش تنگِ شهر چه می گذرد

وقتی که پاییز

از میان ران های کشیده ات بالا می آید

و خورشید

لحظه ی دردناکی ست

که دسته گلم در هوا پرت می شود

با تور سفیدی گره بر گلویش

...

امروز عروسیِ ماست

باد آیه های عقد را برایش بُرد

گل های دامنم

و لبخندهایی

که همیشه در عکس ها تکرار می شوند ...


من اما خواب دیده بودم

که مثل پرچمی بالای پشت بام ها بود

و کلاغ ها از لای موهایش عصرانه می بردند

تعبیر بی ربطش

شلیک دسته گلی که در هوا پاشید

و کفش های سیاه دامادی

که به شاخه های چنار

تکان می خورْد ...