من مادرم هستم

 
 
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٧
 

من آن تپه های دورم

که نمی بینی

بهار

این پرنده ای که گریخت .


سنجاقم کن بر چهار گوشه ایوان ات

تصویر تپه ای که نمی بینی

و منقار سرخ اش

در نارنج کال

بر شاخه ای که نمی بینی


دو شاخ بلند گردو بر دوش ام

یکی تویی

که هیچ نمی بینی ام

بانگ بیداد کوکویی

به شاخه چپ

یکی تویی

بوف خاموش بر انحنای راست

که مرا به تاب چمن بر بازویم

نمی بینی


پرواز بی هوایت را

بهار !

در التهاب پلک هایم بمان

که نمی بینی اش

مردی را که به رد بال هایت

در باغ می گشت

بار زمستانه از گردوهای تلخ ام را

کوکوی سرخوش ام به شانه چپ

یا جغد کوری با حیرت چشمایش

به بازوی راست ...


***

من آن تپه های دورم

که نمی بینی

من آن دورم

که نمی بینی

آن تپه های دورم ...



 
 
 
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ خرداد ۱۳۸٧
 


برای رسول ، که او هم گاهی نمی داند !


کاشکی پرت می شدم از کنج همان ایوان ، نه دستی مرا می گرفت ، نه چنگی به موهایم که بلای روزگار

کسی نیست کاش .

نه این که ندیده باشم اورا که پشت شیشه بود با لرز معلوم انگشتهایم که چه می خواست ؟ از من چه

می خواست آ ن جا ؟

کاشکی پرت شده بودم از همان ایوان ، مرا به رد خونی از کنار لبهام یادش می رفت کاش ...

حالا بگو بایستد شب ، ببند تار مویی از شقیقه ام به پای بهار ، بگو بماند این جا تمام ، که باز مرگ از اخبار

صبحگاهم پخش می شود هر روز .

بگو بایستد شب ، یا بینداز مرا به حیاط رو به روی خانه ات ، بزن به حواسِ پرت یعنی ، سرم را بر چهارگوش

باغچه ات امشب ، یا بگو بماند شب .

...

خیلی پیچیده است

خیلی پیچیده است

گاهی نگاه ساده ای از پس پنجره حتی

یا خط آخر از خبرهای هر روز ِ صبح

قیچی به تار نازک و کمرنگی از شقیقه ام گاهی

یا چمدان خیلی بزرگِ خالی در سه گوش کنج اتاق

گاهی نگاه علیلی به رو به رو  ، از گوشه ایوان حتی

و انتظار سر انگشتی به لرز شیشه یا ...

چه می خواست ؟ از من چه می خواست ؟ بگو

...

خیلی پیچیده است گاهی

کاش آن شب ،  از کنج همان ایوان پرت شده بودم ...