من مادرم هستم

 
یادداشت نمی دانم چند
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٧
 

 

" خنده ی بنفشه را سه کس می شنود : عاشق ، کودک و مَلک ... "

                                                          شهریار مندنی پور ، شرق بنفشه

فرقی نمی کند که چه فکر می کنم

اما فکر می کنم

ربط میان ما تنها

همین دود بنفشی ست

که از دهان تو تا پلک های من می رسد

 

باد آمد از میان ما گذشت

و نگاه تو از من رفت

فرقی نمی کند کدام طرف

اما

هربار که آتشی میان انگشت های تو سرخ می شود

انگار زنی غریبه رخت می کند از شانه ها

در آغوش تو می لغزد

تب می کند

می لرزد

تب می کنی

خواب ...

 

حالا

تو از پاییز شمال آمده باشی

یا از تابستان تهران

فرقی نمی کند

بهار که از لای انگشت های من افتاد

از تمام باغ های اطراف

تنها

پرتقال های کوچکِ  توسرخ

برای چشم های من

و هزار نخ

غریبه ی سرخ

برای انگشت های تو ...

 

باد آمد از میان ما گذشت

فرقی نمی کند به چه فکر می کنم

اما فکر می کنم

صدای تو خوب است

بیا تا برایم بگویی

چه اندازه تنهایی من

و تنهایی من ...

صدا کن مرا ...