من مادرم هستم

 
 
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸٦
 


دروغی که گفت

باش

هذیان نزدیک صبحش بود

غزل نبود ، شعر

نه بریده ای ماهور به گلویش

تنها

باش

هذیان نزدیک صبحش بود .

 

دخترانه هاش

بی که لالایی از سر صبر

رفت

تب داشته بود

نزدیک ظهر

باش

شب

باش

هذیان بامدادش بود .

 

پس مانده ام را

گردی ربود

مانده ام را

دخترانه هاش رسیدند

باز

نه بریده ای شور به گلویش

نه شعری

نباش ...

 

هذیانی

غزل

نزدیک صبح

...

مرا به خواب دیده ای پسر !



 
 
 
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ آذر ۱۳۸٦
 

خیالت تخت

مرا

با رد کفش هایی بر پیشانی ام

به یاد نمی آورد .

 

راه روسری های رنگی م

یا خال کوچکی بر بازوی چپم را ...

 

خیالت تخت

اقبالم به راه نیست

من

چُرت کوتاهی

کمی مانده به پایان هفته ام

زخم خشکیده ای

به چاک چاک لبهاش

گاهی

زبان زبانِ کمی تلخ

حتی ...

 

بخواب

رعد پیشانی ام

باز

به باران نشسته است

چُرت پاره ای به عصرهای غمگینم

که هیچکس مرا

یا راه روسری های رنگی م را

با خال کوچکی حتی

به یاد نمی آورد .