من مادرم هستم

 
 
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٦
 


چنگم به دامنت

به چین چین تورهای سپید

به جِنگ جِنگ غریب النگوهات

چنگم به بافته موهات

الخَبیثاتُ لِلخبیثینَ

َوَالخبیثونَ لِلخبیثات .

 

این آتشی که به دستهاش گردنت را

منم

انگار کباب سینه ای داغ

زیر پیرهنم .

اسپند به گلویم ریخته اند

زنان ناپاک این اطراف :

" شطّ النّبات

خضرُ الحَیات "

الخَبیثاتُ لِلخبیثینَ

َوَالخبیثونَ لِلخبیثات .

 

هرز ، پروانه ای

که میان دو بوسه بال می زند

تلنگر بی مهری بس بود

که به آستینم بیفتد

بالِ جزغاله ای کنار دامنت

هیهات

الخَبیثاتُ لِلخبیثینَ

َوَالخبیثونَ لِلخبیثات .

 

ببوس ببوس ِ شبهایتان

آتشی که به لبهاش گردنت را

منم

انگار کُنده ای پیر

زیر پیرهنم دود می کند

بادم بزن

سخت

بادم بزن

عذاب حریقی ست

بر شقیقه هات

بال بال جزغاله ای

به داغ انگشتهات

من آتشم

گرفته به موهات

الخَبیثاتُ لِلخبیثینَ

َوَالخبیثونَ لِلخبیثات .

....



 
 
 
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ مهر ۱۳۸٦
 
تمام اتفاق های خوب گذشت . حالا باید منتظر باشیم ... بیست و چند هفته دیگر .
سرم درد می کنه ... سرم عجیب درد می کنه . چکشی که توی اعصابم می زنه به خاطر تمام روزهایی س که گذشته و این به هیچ کس ربطی نداره .
تقصیر من بوده ... یک جای این داستان هم تقصیر من بوده حتما . من زیاد بد کردم ... زیاد .
سرم عجیب درد می کنه ... تمام اتفاقهای خوب گذشته . باید منتظر باشیم .
...
یک آلبوم جدید برای عکس های آخرین سفری که رفتیم .
کلاه کوچکی باد کرده کنار اتاقم که هیچ وقت حتی .... سرم !!!
خنده های غریب گلریز چسبیده بالای عروسک هام .... وای !!!
امیر ... یا "جامه دران" غریب عصرهای جمعه .
عصرهای پنج شنبه .
و تمام روز ، گنجه اتاقم را ، به دنبال دوستی که هیچ وقت نداشته ام ....
برای بیست و چند هفته دیگر .


 
 
 
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٦ مهر ۱۳۸٦
 


بخشی از یادداشت های Jim Perry پس از بازگشت به خانه پدری اش در نیویورک



نبود . در حیاط نبود . روی نیمکت سبز ، زیر درخت سیب ، نبود .

در آشپزخانه نبود ، پشت قفسه های میوه !

در اتاق نبود ، زیر تختخواب آلیس ، پشت میز تحریر سوزان .

در حمام نبود . پشت پرده جلوی وان .

در اتاق خواب پدر ، در گودی کوچک ، زیر میز توالت مادام Dupont نبود .

پشت جا لباسی بلند اتاق آندره نبود . . .

اتاق کار پدر . . .

او ... کودن تر از آن بود که دوست من باشد .

کودک تر ، گاهی زیرک تر . . . در اتاق من حتی . . .




دست آخر ، پسر کوچک خانواده Dupont در کمد جا ماند و هیچ کس او را پیدا نکرد .

. . . . . . .

شاید وقتی که من از پاریس رفته بودم . . .