من مادرم هستم

 
 
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٦
 
همین قدر که می دانم
بس است
که غمگینم .
کلافه باد
به زنگوله ام می کوبد
من
با گوشواره های بلوطم
سنجاب گیج
به آخرین شاخه این فصل می مانم .

همین قدر می دانم که
درد که می گیردم گاه
غمگین
بیشه های همین حدود را
می پایم .
من سنجاب سرخ دست پاچه ام
به خانگی ترین درخت این باغ
لانه دوخته ام.

باد به زنگوله ام
دست می کشد .
انگار پروانه ای
لای تمشک ها می رقصد .
...
همین قدر که می دانم
بس است
همین قدر غمگین
که حتی نمی دانم
تو
این پروانه ای
که تلخ به گوشواره ام
یا تو
آن روباهی که سبز
پشت بیشه های تمشک ؟!

***

زنگوله ام در باد
لا      لای
لا      لای
لا      لای
...

 
 
 
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٦
 
خونِ در دهانم
دندان شکسته ام را
به یاد نمی آورم .

اینجا معاشقه باد
با من است روزی
نگاهم کنید
که زبان من بسیار ، تلخ
دندان شکسته ام
خونِ گندیده در دهانم را
به یاد نمی آورم .

تو را به اندوه کلانم
به دوش می کشم
با تو را
در پاگرد ِ تاریک خانه ام
و تو را
با ترانه های خالتورت
با هرچه از بهار که دوست تر داری
و تو را
با " خلخال هات
آیه های زبور "
یا تو را
در پس کوچه های دمشق
کنار " کاش که زودتر برویمِ " بی گاه
و تو را
با انگشتهای ...
و گاهی تو را
کنار شوفاژ سرد اتاقم
...

دندان شکسته ام
با تو
خونِ سنگینِ در دهانم
هنوز عشق می بازد .
من
اندوه کلانم
دیگر چیزی را
به یاد نمی آورم .


 
 
 
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸٦
 
نه ... حرفی ندارم !
حالم هیچ خوب نیست امشب ... من گول خوردم ، من باز هم گول خوردم ....
حالم خوب نیست امشب ...
حالم خوب نیست !


 
 
 
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ امرداد ۱۳۸٦
 
من اما حیف
به خانه نمی آیم .

به چای دم کشیده صبح
هوای بالکن کوچک
به کبوتر بُق کرده روی بام
نمی آیم .

من اما
به انگار هر شبم از لرزه های خفیف
به " نمی لرزد ، بخواب ِ " بهار
به من تو را که شاد می خواهمت
حیف
نمی آیم .

من اما حیف
به پرده های تاریک
به صبحانه های با همِ خواب آلو
به لُپ های باد کرده بهار
در شبهای همیشه شاد می خواهدم
نمی آیم .

به جمعه های علی صبح
با کلاه کمی کج
به قاب های شبیه روی طاقچه
امیر
به بوی عجیب عود
در آشپزخانه گرم ...

من اما
به هیچِ این خانه نمی آیم
که تهوع بهار
از چشمهای دریده ام می زند
که من تلخ       سگم
به هیچِ این خانه حتی ...

بیا ببوسمت
که من تورا بار آخر است
دیگر
حیف
به خانه نمی آیم ...