من مادرم هستم

 
 
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٦
 

مریم

کنار من اینجا بود ، بالکن دانشگاه و بخار عصر بود که آهسته از شیشه عینکش می گذشت مریم .

اینجا بود ...

مریم

ساز نمی زند ، خوب نمی زند یعنی و گیپور سیاه آستینش آرام از شیشه عینکش می گذشت ... پدرش کجا بود مریم ؟

اینجا بود ...

مریم

دختر خوب تمام دوستان من ، حرف نمی زند ، خوب نمی زند یعنی و آهسته عصر کنار من آرام بود ....

مریم ، اینجا بود ...

مریم

مریم

بالکن دانشگاه ، بخار غلیظ کودکیش ، تمام مرا ، از شیشه عینکش پاک می کند ، پاک نمی کند یعنی ...

مریم

راه می رود ، خوب نمی رود یعنی

حرف نمی زند یعنی

داد نمی کشد ( ساز نمی زند یعنی )

و من

دلم یعنی

برایش گاهی ...

مریم

تنگ می شود ......



 
 
 
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ٦:۱٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٦
 

صد سال بعد ، از کاغذهای پروانه دار قشنگ ، باز بیدار می شوی و روی من راه می روی که آهسته اینجا خوابیده ام .

چراغهای خاموش را می شماری که من آخرین چراغم به گوشه راست و تو کوچکترین ستاره به پشت بام .... و شهر به آسمان راه نمی کشید .

صد سال بعد ، تمام تونوشت های من از خواب می پرند که این بار تو پروانه باش ، من باد ...

دارم از درد ، من انگار

و از مرگ دارم انگار من

باز می ترکم .

کاش مرا

کوچک

اینجا

بنویسید

مُرد ....



 
 
 
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٦
 

گفتم : " اعصاب من قوی تر از این حرفهاست که فکر می کنی ."

اعصابم قوی تر از اون حرفها نبود که فکر می کرد .

گفتم : " چیزی که نیست ، این موضوع کاملا بر می گرده به شرایط جوی و زیست محیطی و عاطفه کوچکترین نقشی در ارتباط ننگین انسانها با هم نداره . "

چیزی بود که اون موضوع کاملا بر می گشت به شرایط جوی و زیست محیطی و عاطفه کوچکترین نقشی در ارتباط ننگین انسانها با هم نداشت .

گفتم : " مجبوربم ... رفتن بهار مث سینما رفتن شماست ، برمی گرده بالاخره یه روز ... "

برنمی گشت .

گفتم : "مهم نیست ! "

مهم بود .

گفتم : " زندگی اصولا سخته ولی من اعصابم قوی تر از این حرفهاست ."

زندگی اصولا سخت نبود ... اعصاب من زیاد ضعیف بود براش...

***

" دوستان من کجا هستند ؟ "

دوستان من کجا هستند ؟.............


 
 
 
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٦
 

رنگ می دهم به ملافه های نو ، به رختخواب تازه ام از عید و ترس در استخوان گونه ام می ترکد .

باد کرده می چرخم در هوای اتاق ... نیستی به هیچ گوشه اش .

چیزی نیست ... فکر می کنم تمام روزهای نیامده را دیده ام از پیش . من فکر می کنم به ملافه های نو و روزهای نیامده را .... نیستی به هیچ گوشه اش !

رنگ می دهم به رختخوابهای عید و ترس در جناق سینه ام باد می کند ...

چیزی نیست ...زیاد خوابیده باشم انگار پریده ام از رنگ و ترس در استخوان شانه ام ...

آرام پیر می شوم انگار در ملافه های بنفش ، نگاه که می کنی باز .... نیستم به هیچ گوشه اش !


 
 
 
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸٦
 

رگهای آبی ام بال شده اند ، من یک روزه بوده ام تمام ....

و روی تخت آرام باد می کنم .

بهار دیر می رسد ، امیر می میرد و من صدای تو را زیر گوش چپم گرم ... یادم نمی رود .

راه زیادی نمانده است ، یک روزه بوده ام تمام عمر و بالهای کوچکم چروک می شوند هی .

گریه های بلند کنید برایم که تمام مردانی که خواسته ام  عکسهای مرا پاک می کنند

 و بالهای کوچکم عرق کرده تا می شوند .

" چه خوب که نبوده ام "

.......

صدای تو را زیر گوش چپم تلخ ... یادم نمی رود

امیر می میرد

و بهار دیر می رسد این بار

بهار دیر می رسد .

من تنها یک روزه بوده ام تمام ...


 
 
 
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸٦
 

اولین شبِ انگار بی بهار سخت ............... نمی گذرد

سخت تر از فکرهایی که می کردم ... نمی گذرد

اولین شب انگار بی بهار ... نمی گذرد !