من مادرم هستم

 
 
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸٥
 

همانا تُرک مستی سوی این ویرانه می آید

که بوی خونی از زنجیر این دیوانه می آید

به تن گو ، هر سر مو تازه شو آماده زخمی

که باز آن فتنه جو می آید و مستانه می آید

چراغانِ گُلی امشب به پای شمع می بینم

مگر بلبل به طرف مشهد پروانه می آید

کدامین گل چراغ خانه خمار شد کامشب

نسیمی کز چمن می آمد از میخانه می آید

تهی مینایی قسمت نگر کاین بی نصیبان را

لبی تا تر شود جان بر لب پیمانه می آید

حدیث هجر تا کی همنشین ، نَقل دگر سر کن

که بوی خواب مرگ از طرز این افسانه می آید

در فیض است اینجا حاجبی و پرده داری نیست

بدین در آشنا می آید و بیگانه می آید

به دل نقش صنم چون می روم زین خاکدان بیرون

به استقبال هر مویم صد آتشخانه می آید

                  

                                                                         طالب آملی


 
 
 
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸٥
 

بافتهٔ موهامو باز کرد ، نفهمیده بودم . بعد اینجوری خندید گفت "موهاتو بافتی خوبه ، جمع و جور شدی یه کم"...

دروغ می گفت .

یه کم نشست .... بعد رفت .

موهامو دوباره مث اولش بافتم .

زود خوابیدم اون شب .


 
 
 
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ اسفند ۱۳۸٥
 

باغ عزا گرفته می رقصید.

زیر دود اسپند و پاشنه کفشش باد ، بره سر می برید و من کنار شام عروسی ات آب نبات پرتقالی سرو می کردم .

زن

ناخنهای درازش را کنار قرآن کشید که باغ ، عزا گرفته چرخید روی سرش سه بار ...

من " قبلتُ " که تو را خواب

تو

" قبلتُ " که مرا باد ...

...............

 

" نماز شام غریبان چو گریه آغازم "

چهار شمع کوچک آتش می زنم و آرام روی تخت دراز می کشم

 

***

آن شب

تمام آب نباتهای من را دور انداخته بودند .

 


 
 
 
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ٥:۳٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ اسفند ۱۳۸٥
 

تلخ بود کنارش آب هم که می خوردم ، سخت بود که خاطرم جمع باشه براش سخت بود برام که خاطرم جمع باشه !

تمام شاعرانگی من پرت بود به دیوار روبه رو ، گرم بود هوای اتاق و سخت بود که جمع باشه خاطرم براش ...

عکس بود تمام چیزهایی که می گذشت توی عکس  ، تنگ بود هوای اتاق و سخت بود که خاطرم جمع باشه براش ...

چایم سرد بود و قند توی دهانم خیس خورده بود من ، وقت باز کم آمده بود ...

سرد بود هوای اتاق و سخت بود خاطرم که جمع باشه براش .

تمام شاعرانگی من سنگ بود به دیوار رو به رو ... خیالم تخت بوسیدمش .

خاطرم جمع بود که بر نمی گرده این بار !


 
 
 
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ اسفند ۱۳۸٥
 

نازنین ترسیده بود .

از تمام قصه های خنده داری که براش گفته بودم ، ترسیده بود . اینو دیروز عصر مادرش گفت . گفت شبها تا صبح با خودش حرف می زنه ، می ترسه ، دیگه قصه نگید براش .

و من احساس کردم مچاله شدم . تمام اعصابم تیر می کشید ، نشستم ، خمیازه کشیدم که یعنی چیزی نشده که حالا ، مچاله بودم اما .

نازنین ترسیده بود ، تمام شب تا صبح با خودش حرف می زد ، می ترسید ، ... " دیگه قصه نگید براش ..."

و من احساس کردم پیرم ، بیخود و نفهم روزم رو به شبم می رسونم بی اینکه بدونم تمام شب تا صبح ، نازنین ترسیده بوده طفلی !

پیر بودم ... پیرتر از اونی که بفهمم این چیزا رو . یعنی تمام این همه وقت فقط من بودم که به قصه ها م می خندیدم . خیت شده بودم . نشستم ، خجالت کشیده بودم از مادرش ، از خودش .

تمام یکربع زنگ تفریح انگار صد سال گذشت برام . مچاله کنار کلاس نشستم ، انگار حسابی کتک خورده بودم انگار له شده بودم زیر دست و پا ....

...

لب پایینم باز باد کرده اومده بالا ، دوباره تبخال زدم امروز .... هنوز که فکر می کنم اعصابم تیر می کشه ، خمیازه می کشم هی که یعنی چیزی نیست .

چه قدر خرم !! ... تموم شب تا صبح با خودش حرف می زده !

نازنین ترسیده بوده انگار ...

دیگه قصه نگید براش

دیگه قصه نگید ...


 
 
 
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ اسفند ۱۳۸٥
 

دروغ می گفت ... از جیغ بلندی که توی گوشم پیچید فهمیدم که باز دروغ گفته بود . همیشه انگار که جیغ می کشید کسی توی سرم وقتی که دروغ می گفت که همیشه هم دروغ می گفت !

می تونستم داد بکشم سرش ، می تونستم خودمو آروم جمع کنم یه کناری که دستش بهم نخوره یه وقت ، می تونستم بلند شم آروم همونطور که دراز کشیده بود مست کف اتاق ، میشد که نگاهش نکنم ، اخم کنم ، برم اصلا انگار که هیچ وقت نبوده پشت سرمو هم حتی نگاهش نکنم ، می تونستم بش بگم برو میخوام بخوابم مثلا ، که کاری هم نداشت و اون هم راحت می رفت از کنارم که آخه خودش هم خوابش می اومد زیاد ...

نگفتم !

دروغ گفته بود ، دروغ بود ... انگار سالها بود که کسی جیغ می کشید توی اتاقم ، گوشم ، سرم ، پلکهام سرخ شده بود ، خسته بودم و داغ مدام دروغ می گفت و جیغ می کشید و دروغ می گفت .

***

تنم درد می کنه امشب ، روی بازوی راستم کبود شده جای دستهاش انگار داغم می کردند گاهی که یعنی دوستم داشت .... تنم درد می کنه چه قدر !

یاد خیلی ها که رفتند افتاده به سرم باز .

گلریز ، مهتاب ، سولماز ، علی ، هومن ، سعید ، بهناز ، گلریز ، من .... دروغ گفته بودند .

تمام این همه سال کسی مدام توی سرم جیغ می کشید !


 
 
 
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ اسفند ۱۳۸٥
 

خیره بود مات.

انگار که هیچ حرفی نداره با من همینجور ، خیره بود مات که خب حرفی هم نداشت البته .

ساعتها همینجور می گذشتن و انگار نه انگار که شاید آخرین باریه که کنار من دراز کشیده ساعتها همینجور خیره بود مات .

انگار که وزن تموم اتاق رو شونه های من بود ، خسته بودم و مدام سقف می شمردم که بگذره این اوفات تلخ من .

خیره بود .

گمون می کردم خوابه ، که خواب نبود البته ولی خوابش می اومد زیاد .

مات ... منگ و گیج انگار نه انگار تولدم که چه زود گذشت . که من هنوز مثل بچه ها دوست داشتم که هر روز تولدم باشه و همینجور ... سقف می شمردم تا صبح .

کسی نبود و هیچ کس دیگه که اسم هیچ کس دیگه رو حتی .... تلخ بود .

هووم غلیظی توی دماغم پیچید و احساس کردم سنگینم ... که خب سنگین هم بودم کمی .

زرد بود سقف .

انگار چیزی آروم از روی فقراتم رد می شد و سخت به سرم می خورد و همینجور .... خیره بود مات .

اوقات تلخ من نمی رفت از اتاق و من همینجور و کنارم همینجور خیره بود ...

که چه زود گذشت سال !